26 خرداد 1387 6:27 بֽظֽ--بیـداد ظالمـان شما نیز بگذرد
هر روز داغی تازه را بر پیشانیمان می گذارند و ما هم بی صدا از کنارشان می گذریم چون دیگر عادت کرده ایم . در روزگاری که مرگ دانشجو خم به ابرویمان نیاورد آیا هتک حرمت نگرانمان خواهد کرد ؟
 
لينك ثابت | نظرات[0]

 2 خرداد 1387 1:07 قֽظֽ--یاد باد آن روزگاران ...یاد باد

 
لينك ثابت | نظرات[1]

 20 فروردین 1387 3:43 بֽظֽ--پنجمین سال
پنج سال بدون تو گذشت ،بدون تو که ، با تو بودن ،تمام بودن بود ، و تازه دانستیم حكمت بودن تو عيد شدن همه‌ي روزهاي ما بود .روحت شاد
 
لينك ثابت | نظرات[0]

 1 فروردین 1387 8:31 قֽظֽ--يا مقلب القلوب و الابصار
و امسال هم به سان سالیان پیش :
به اميد سر آغاز سالي بهتر از گذشته, آرزو مي کنم
که اجاق هيچ کومه ئي خاموش نماند
که هيچ دلي مضطرب و هيچ ديده ئي گريان
هيج لبي بي لبخند و هيچدستي بي ياور نباشد.
که هيچ سفره اي تهي,هيچ صحبتي بي شوق و هيچ کانوني خاموش و سرد و مغموم نباشد.
که اگر غمي هست,شريک هم باشيم, و اگر شادماني اندکي....هم از آن همگان باشد.
که هيچ کودکي در اين گيتي ,سر گرسنه بر خشت خواب نگذارد.
که سال نو ,سال صلح و آزادي باشد.
همين و ديگر هيچ
اين نوروز را به همه شما عزيزان تبريک گفته و در پناه آن مهربان سالي مملو از تندرستي و بهروزي و موفقيت و عشق برايتان آرزو مندم.
 
لينك ثابت | نظرات[0]

 29 اسفند 1386 10:30 قֽظֽ--آخرین نوشته سال هشتاد و شش
واپسین ساعتهای سال هشتاد و شش رو داریم مزه مزه می کنیم...سالی که برای من یکی اصلا خوش یمن نبود ،به جز اندک اتفاقات خوب بقیه رویدادهاش غیر قابل پیش بینی و مملو از بدشانسی بود،دلم برای سفره هفت سین خونه مادربزرگ تنگ شده،برای اون کنار هم نشستن ها و منتظر لحظه تحویل سال موندن ها،برای اون لبخند قشنگی که رو صورت همه می نشست بعد از شنیدن صدای توپ و بیشتر از همه برای بوسیدن صورت پدربزرگ ،که فروردین ماه که میرسه رفتنش و بیشتر از همیشه باور میکنم...
 
لينك ثابت | نظرات[0]

 3 اسفند 1386 11:42 قֽظֽ--یادمان باشد...
برای اولین و آخرین بار تو دوران وبلاگ نویسی یک پست رو به دلایل کاملا شخصی پاک کردم .
يادمان باشد از امروز جفايي نکنيم ،يا که در خويش شکستيم صدايي نکنيم. يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ،طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم. گرکه دلتنگ از اين فصل غريبانه شديم،تا بهاران نرسيده است هوايی نکنيم. گله هرگز نبود شيوه ی دلسوختگان،با غم خويش بسازيم و شفايی نکنيم.
 
لينك ثابت | نظرات[3]

 27 آذر 1386 6:03 بֽظֽ--شش سالگی وبلاگستان
چند وقت پیش حسین به مناسبت ششمین سالگرد وبلاگ‌های فارسی لیستی از شصت وبلاگ اول وبلاگستان رو منتشر کرد که ققنوس آخرین وبلاگ این فهرست بود... آذر ماه یکهزار و سیصد و هشتاد بود،و عمر غربت نشینی من به یکسال هم نرسیده بود ...چند هفته ای بود که از برمن به هامبورگ اومده بودم و تو یه شرکت تولید موزیک کار پیدا کرده بودم ،یک روز در حین وبگردی های روزانه از طریق سایت گویا با وبلاگ حسین آشنا شدم .جسین و به خاطر ستونی که تو عصر آزادگان و حیات نو داشت میشناختم و برای همین برام جالب بود تا نوشته هاشو دنبال کنم . با کمک راهنمای ساختن وبلاگ که حسین منتشر کرده بود وبلاگی ساختم به اسم ققنوس حدود یک هفته مشکل پیدا کرده بودم با یونی کد تا بالاخره خود حسین راهنماییم کرد و مشکل حل شد و تقویم دهم آذر رو نشون میداد که اولین پست وبلاگ رو نوشتم ...اون اوایل محیط وبلاگستان نسبت به امروز خیلی صمیمی تر و دوستانه تر بود و اگر مشکلی برای کسی پیش می اومد همه کمک میکردن که اون مشکل حل بشه درست مثل یک خانواده...بعدها با افزایش چشمگیر تعداد وبلاگها و ایجاد دسته بندی های مختلف این صمیمیت ها کم رنگ و کم رنگ تر شد.به هر حال از نقش حدر و سایر بچه هایی که تو اون سالها برای ارتقا سطح کیفی وبلاگستان زحمت کشیدن نمیشه به راحتی گذشت...بچه ها ممنون
 
لينك ثابت | نظرات[3]

 10 آبان 1386 0:25 بֽظֽ--جای خالی
مدتی‌ست دیگر صدايم را نمی‌شنوی،
صدایت را نمی‌شنوم،
درست از همان روز که گفتی تنهایت نمی‌گذارم.
می‌نويسم شاید بخوانی
اما حالا دیگر خواندنت هم دردی را از من دوا نمی‌کند،
می‌دانی؛
روزها می‌گذرند
ماه ها می‌گذرند
و سال‌ها نیز خواهند گذشت
اما چيزی در من تغيير نمی‌کند.
هیچ چيز،
انگار كه چيزی را گم کرده باشم،
هر روز به دنبال‌اش می‌گردم.
نمی‌دانم گم کرده‌ام
یا جایی جا مانده است
یا شاید تو آن را با خود برده‌ای.
جایش خالی است
می‌سوزد
 
لينك ثابت | نظرات[2]

 5 مهر 1386 11:19 قֽظֽ--آخرین لحظات با تو بودن
تا يکي دو ساعت ديگه بر ميگردي ايران...هم من ميدونم تو اين لحظات آخر چه آشوبي تو دلت برپاست و هم تو ميدوني که تو اين لجظات سنگين داره چي بر من ميگذره ....هر دو منتظر يک بهانه ايم... من ميدونم تو اين پنح ساعت پرواز برگشت چه بر تو خواهد گذشت و هم تو مي دوني تا هفته ها گوشه گوشه خونه مملو از عطر توئه...هر کدوممون خودمونو به يه کاري مشغول کرديم تا چشمون تو چشم هم نيوفته و اون بهانه بوجود نياد.... بارها و بارها اين لجظات رو تو اين هشت سال تجربه کرديم ولي باز ساعت هاي آخر با هم بودن اينقدر سنگين ميگذره...مي دوني لحظات با تو بودن چقدر دلنشينه و لحظات بي تو بودن چه سخت.... از فردا باز روزمرگي های اين هشت ساله تکرار ميشه...چقدر دلم براي حس سبز با تو بودن تنگ میشه...
 
لينك ثابت | نظرات[0]

 9 مرداد 1386 7:55 قֽظֽ--لحظه دیدار نزدیک است
تا یکی دو ساعت دیگه فرشته مهربونی میرسه اینجا...حس می کنم دوباره خوشبختی از در و دیوار این شهر میباره ... و باز می لرزد دلم ، دستم. باز گويي در جهان ديگري هستم.
 
لينك ثابت | نظرات[2]

Top

Top