من با جنگ مخالف نيستم....
در اين زمانه که همه نقاب صلح طلبي بر چهره کشيده اند و بيرق صلح و نوع دوستي افراشته اند و خاطرات خويش را در گوشه اي از ذهن خود به فراموشي ابدي سپرده اند ,به ياد مي آورم کابوس هاي کودکي خود و ميليون ها جوان هم سن و سال خودم را...
به ياد مي آورم...ضجه کودکان حلبچه را که با پيکري مملو از مواد شيميايي بر جنازه عزيزان خويش به ياد مي آورم....جواناني را به ياد مي آورم که براي دفاع از خاک پر گوهرم سينه هاي مملو از عشق خود را سپر گلوله هاي بعثي قرار داده تا يک وجب
از خاک وطن اهورائي ام پذيراي قدوم نامبارک عرب هايي نباشد که ايرانيان را يکي از اشتباهات خلقت مي دانند...به هر کوي و برزن ايرانم مي انديشم که هر ساعت پذيراي حجله هاي قهرمانان وطنم بوده اند....به دلتنگي هاي مادراني مي انديشم
که بر مزار عطرآگين فرزندانشان اشک مي ريختند....به بچه هايي که ديگر دست محبت پدر را به فراموشي سپرده اند و پدراني که ديگر عصاي دستي نداشتند و به جواناني که با پيکري پر از گلوله و ترکش با لبخند تلخي به انتظار مرگ نشسته اند...
به پيکرهاي تکه تکه شده جواناني مي انديشم که در خاک تقته جنوب پراکنده شده ....در انتظار يابنده اي و قطره اشکي ,عطر گلاب و گل محمدي.....
و شايد فردا نوبت کساني است که تمام اين درد ها را به فراموشي سپرده اند و اکنون عصاکش صداميون شده اند....رعشه اي که بر پيکرهاي اهريمني تون وارد شده را از هزاران کيلومتر فاصله لمس مي کنم و به اميد فردايي هستم که بساط تزوير و رياي شما نيز
چون صدام به لرزه در آيد.....تا فردا...