شايد گم شدن خويش در خويش ,پيدا شدن نو پيدا شدن پي در پي وباز "او" از سحر تا عصر تا شب و از شب تا صبح .
"او" هميشه هست ولي چشمان من نابيناست .گرسنگي عجب دوايي است حتي چشمان نابينا را شفا مي بخشد.
نمي دانم در عصر اين گرسنگي در اسمهايش گم شده اي؟
اسمهايش گويي ترا از زمين خاکي بلند مي کند,مي چرخي تا آنکه از روزنه اي نور اسمش را مي بيني و تازه مي فهمي کجايي!
هنوز يک پايت در اين زمين خاکي است و هنوز گرسنه اي ,خودت مي داني و من هم مي دانم که در اين زمين خاکي چيزي نيست,هيچ چيز,هيچ چيز
ولي نمي دانم چرا آنقدر به زندگي عادت مي کنيم که همه چيز را فراموش مي کنيم,همه چيز را حتي خود"او"نيز برايمان عادي مي شود,
بوي خوشش از زندگيمان رخت مي بندد و دوباره بقچه اسمهاي عطر آگينش را مي بنديم و مي گذاريم گوشه طاقچه عادت زندگي تا شايد سال ديگر,تازه شايد آنرا باز کنيم...
تا بعد....