بر آستانه در گردِ مرگ مي باريد
از آسمان شبزده در شب
تگرگ مي باريد
و از تمام درختان بيد
با وزش باد
برگ مي باريد
كه آن تناور تاريخ تا بهاران رفت
به جاودان پيوست
و بازوان بلندش
كه نام نامي او را هميشه با خود داشت
به جان جان پيوست
به بيكران پيوست
براي کسري موحدي کلاغ سیاهي که پرکشيد......
آهاي ملت!
كلاغي هوس پريدن دارد
لعنت بر كسي كه بالش را ببندد.