دلتنگي های يک دلشده ....
يا حق
مطلبي هست كه تمام روز مثل يك بغض توي گلوم گير كرده و دارم سعي ميكنم با نوشتن از شرش خلاص بشم:
ديشب خواب احمد رو ديدم....نشسته بود كنار يك ديوار و زل زده بود به من...موهاش رو كوتاه كرده بود و ريشش رو از ته زده بود...نگاه معني داري به من كرد و گفت : تو خجالت نمي كشي ؟!!
و زد زير گريه...چه گريه اي...از گريه اش منهم گريه ام گرفت...با بغض گفتم احمد؟...تو و گريه ؟! احمدي كه همه ايران ميشناسنش و گريه ؟!
گريه اش بلندتر شد..گفت : كاش هيچكس منو نمي شناخت ..من همش 3 ساله اين توام...12 سال ديگه چي ؟! گفتم احمد از اعدام كه بهتره ؟...نيست ؟؟
گفت : به علي قسم به اعدام راضيم...به علي قسم رو هميشه ميگفت.......
گفت اين انصافه كه تو اونسر دنيا راست راست راه بري و من قيافهً روز به روز داغونترم رو توي آيينهً توالت ببينم ؟!!
سرم پايين بود...نميتونستم توي چشماش نگاه كنم...چشماش كه نه...چشمش (وقتي موقع بازجويي سرش رو فرو كرده بودند توي مستراح چشم چپش عفونت كرد و از بين رفت)..تمام تنم ميلرزيد...الان هم ميلرزه...گفتم احمد دلت رو قوي كن...گفت دلي نمونده...
خواستم كمي بهش روحيه بدم...گفتم احمد يادته؟ باشگاه ژيمناستيك ؟ اخوان كه هي تمرين هاي خركي ميداد ؟ يادته ميومدم دم مغازه عطاري دنبالت كه با هم بريم باشگاه ؟ گل كوچيك توي كوچه ؟ همسايه بد اخلاقه كه هميشه توپمون رو سوراخ ميكرد ؟
چشماش رو هم گذاشت....نفس عميقي كشيد و گفت : برو آرش...اينجا جاي تو نيست. گفتم دست شما درد نكنه...بيرونم ميكني ؟!
گفت : برو تا تو هم نشدي عين من!!! برو..گفتم چيزي ميخواهي برات بيارم ؟ گفت : بيزحمت يه ليوان آب..يزيدها روزي فقط دو بار اجازه آبخوري ميدن...
از خواب بيدار شدم و تا همين الان خرابم..حتي يادم رفت به مادرم زنگ بزنم...ما كه رفيق خوبي براي احمد نبوديم. شايد راهي پيدا شد كه بتونم دردش رو كمي آروم كنم.....زنده باد احمد!
احمد باطبي در اولين روز درگيريها (هشتم تير) دستگير شد.اگر كسي دوست داشت بيشتر در مورد احمد بدونه يك سري به اينجا بزنه
احمد كاش ميشد صدام رو بشنوي...به خودت قسم آرزو دارم يك بار ديگه لبت رو خندون ببينم
يا حق