يکي از دوستان ,در قسمت نظر سنجي مطلب زير رو براي من نوشته....
خوب که چه ، برو "خورشيد خانم" امروز را بخوان . من که گريه ام گرفت.تو گمان مي کني او مي خواهد بياد بيرون به خاطر اينک گول چرت و پرت هاي بورلي هيلز را خورده. نه بابا ساعتي يک دلار براي کاري سخت . خوب تو چرا برنمي گردي که نشسته اي تو آلمان و ميگي اين جا جهنمه چون جاهاي ديگر. کي دنبال بهشته؟ مردم تنگدست، گرسنه و خفقان زده ، اگر نان ندارند، دستکم مي توانند به اين دل خوش باشند که تو خيابانها کتک نخورند. مافيا و هروئين فروشها بچه هايشان را بدبخت نکنند و بفروشند. اين ولايت گه روي سرشان چمپزه نزده و...

اين مطلب چند روز ذهن من و به خودش مشغول کرده....در جواب اين دوست عزيز بايد بگم غرض من از نوشتن اين مطالب تنها بيان مشکلات اينجاست براي اون افرادي که تو سرزمين پدري نشستن
و اين تصور و مي کنن که اينجا بهشت برين هست...
آيا يکبار زندگي در هايم و تجربه کرديد؟آيا تا به حال سنگيني نگاهي که به عنوان يک خارجي به شما مي شود را حس کرديد؟...از زندگي تو اينجا چي مي دونيد؟مي دونيد چند صد نفر از دکترها و مهندس و سرهنگ ايراني تو همين هامبورگ راننده تاکسي هستند؟از کار کردن با ساعتي يک دلار گله کرده ايد...اما هيچ مي دونيد در همين هامبورگ من دوستاني رو دارم که براي ساعتي 350 تومان توي رستوران به کارهاي پست تن در مي دهند....
اونجا هر بدي اي داشته باشه حداقل اين حسن و داره که وقتي مي ري خونه مي دوني کسي منتظرت و وقتي دلت از نامردي ها مي گيره کسي هست که باهاش دردودل کني...وقتي احتياج به کمک داري يکي هست که پشتت باشه....
مي پرسي چرا بر نمي گردي؟اومدن من دست خودم نبود....تو ايران مشکلاتي براي من پيش اومده بود و فقط به اصرار خانواده مجبور به ترک وطن شدم...و اگر کوچکترين روزنه اميدي براي من وجود داشت برمي گشتم که اين نهايت آرزوي منه...ولي افسوس...
باز هم در اين باره خواهم نوشت...
ما بدين جا نه پي حشمت و جاه آمده ايم
از بد حادثه اينجا به پناه (گرفتار) آمده ايم
زهر و منزل عشقيم ز سر حد عدم
تا به اقليم وجود اينهمه راه آمده ايم
تابعد..