با سلامي دوباره....
بعد از چند روز گرم شدن ,هوا دوباره رو به سردي گذاشته...انگار نه انگار بابا داره يواش يواش صداي پاي بهار مي ياد.....بوي عيد...بوي شکفتن و تازه شدن...بوي سبزه هاي مادربزرگ....بوي اسکناسهاي تا نخورده وسط قرآن...
بهار خنده‌زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زير پنجره گل‌داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه‌ميفکن!
بودن به از نبودشدن، خاصه در بهار...
هنوز اي دوست, صد فرسنگ باقيست ,ازين بيراهه تا شهر بهاران.مبادا چشم خود برهم گذاري!
تا بعد....