و... آن‌گاه مي‌بينيم كه يك «شبه خدا» در گوشه‌اي از اين دنياي بزرگ خدا... تنها ايستاده است و همه... را در خويش ويران مي‌كند، همه را با خاك يكسان مي‌سازد و ... و كوير مي‌سازد.
و آن‌گاه مي‌بيني، در اين كويري كه به عدم مي‌ماند، عدم- آنچنان كه خدا نيز خلقت جهان را در آنجا آغاز كرد- «انساني تنها»، اين خداگونه‌ي تبعيدي، در اعماق دور اين كوير بي‌كرانه‌ي پر آفتاب، دست‌اندر كار يك «توطئه‌ي بزرگ» است!
توطئه‌اي به همدستي خدا و عشق
براي بازآفريني جهان! «فلك را سقف بشكافتن و طرحي ديگر انداختن»
خلقتي ديگر بر روي ويرانه‌هاي اين عالم، بر خرابه‌ي هرچه هست، هرچه بود! بناي جهاني نو در اين دنياي فرتوت حشرات بي‌شمار! جهاني كه ساكنان آن سه خويشاوند ازلي‌اند
خدا، انسان و عشق
اين است «امانتي» كه بر دوش آدم سنگيني مي‌كند و اين است كه آن «پيماني» كه در نخستين بامداد خلقت با خدا بستيم و «خلافت» او را در كوير زمين تعهد كرديم
ما براي همين «هبوط» كرديم و اينچنين است كه به سوي او باز مي‌گرديم