آرياي عزيز....اي آنکه پرورده آزادي هستي,اي آنکه مولايت علي است و پيشوايت مصدق ,مرد آزاد,مردي که هفتاد سال براي آزادي ناليد,دلتنگ مباش اندکي صبر سحر نزديک است.....قطعه زير که از نوشته هاي دکتر شريعتي است را پيشکشت مي کنم:
اي آزادي ,تو را دوست دارم و به تو نيازمندم,به تو عشق ميورزم,بي تو زندگي دشوار است,بي تو من هم نيستم,هستم,اما من نيستم,يک موجودي خواهم بود تو خالي ,پوک ,سرگردان,بي اميد,سرد,تلخ,بيزار,بدبين,کينه دار,عقده دار,بيتاب,بي روح,بيدل,بي روشني,بي شيريني,بي انتظار,بيهوده,مني بي تو,يعني هيچ!اي آزادي به مهر تو پرورده ام,اي آزادي,قامت بلند و آزاد تو, مناره,زيباي معبد من است,اي آزادي ,کبوتران معصوم و رنگين تو,دوستان همراز و آشناي من اند,کبوتران صلح و آشتي اند,پيک هاي همه,مژده ها و همه,پيامهاي نويد و اميد و نوازش من اند:اي آزادي کاش با تو زندگي مي کردم , با تو جان ميدادم,کاش در تو ميديدم, در تو دم ميزدم,در تو مي خفتم,بيدار مي شدم,مي نوشتم,مي گفتم,حس مي کردم,بودم.
اي آزادي من از ستم بيزارم,از بند بيزارم,از زنجير بيزارم,از زندان بيزارم,از حکومت بيزارم,از بايد بيزارم,از هر چه و هرکه تو را دربند ميکشد بيزارم.
اي آزادي ,مرغک پر شکسته,زيباي من کاش مي توانستم تو را از چنگ پاسداران وحشت ,سازندگان شب و تاريکي و سرما ,سازندگان مرزها و ديوارها و زندانها و قلعه ها رها کنم.کاش قفست را مي شکستم و در هواي پاک بي ابر و بي غبار بامدادي پروازت مي دادم,اما.....دستهاي مرا نيز شکسته اند,زبانم را بريده اند,پاهايم را غل و زنجير کرده اند و چشمانم را نيز بسته اند.... وگرنه مرا با تو سرشته اند,تو را در عمق خويش,در آن صميمي ترين و راستين من خويش مييابم,احساس ميکنم طعم تو را هر لحظه در خويش مي چشم,بوي تورا همواره در فضاي خلوت خويش مي بويم,آواي زنگدار و دل انگيزت که به ستايش بالهاي فرشته اي در دل ستاره زير آسمان شبهاي تابستان کوير مي ماند همواره ميشنوم......همه روز با تو ام,گام به گام ,همچون سايه با توام همراهم,هرگز تنهايت نمي گذارم,همه جا همه وقت تو را کنارم و مرا در کنارت مي بينند,هستم چشمهايت را درست بگشا,نه آن چشمها که با آن متولي را مي بيني......
آنگاه که خداوند کالبدم را ساخت تو را اي آزادي به جاي روح در من دميد, و بدين گونه با تو زنده شدم, با تو دم زدم , با تو به جنبش آمدم ,با تو ديدم و گفتم و شنفتم و حس کردم و فهميدم و انديشيدم....
و تو اي روح گرفتار من ,ميداني,ميداني که در همه آفرينش چه نيازي دشوارتر و ديوانه تر از نياز کالبدي است به روحش؟
اما ...تو را که ميرغضبهاي استبداد,فراشان خلافت از من باز گرفتند و مرا که به " تنهايي دردمندم" تبعيد کردند و به زنجير بستند,چگونه مي توانند از يکديگر بگسلند که نگاه را از چشم باز نمي توانند گرفت و چشم را از نگاهش باز نمي توانند گرفت , و من اي آزادي!با تو مي بينم!اي آزادي خجسته آزادي....خواهم که تو را به تخت بنشانم,يا آنکه مرا به پيش خود خواني ...يا آنکه تو را به پيش خود خوانم.... يا حق