با سلامِي دوباره ....
امشب خداِيم را شاکر شدم که دوستانِي با دلِي به عظمت درِيا به من اعطا کرده است دوستانِي که بعضا تنها ارتباط دهنده من با آنها همِين الواح شِيشه اِي مِي باشند...
ابتدا از محمد عزِيزم متشکرم...بزرگِي که در اِين غربت با چند لحظه در محضر پر فِيضش بودن مرا شِيفته مردانگِي خود کرد...بزرگِي که از جنس ما بود.....با خواندن دلتنگِي هاِي من ,از 100 ها کِيلومتر فاصله با من تماس گرفت و احوال مرا جوِيا شد و با صحبت هاِيش آرامش غرِيبِي به من داد....محمد جان با عمِيقترِين واژه ها به من آموختِي که نسبت به حال ساِير انسانها بِي تفاوت نباشم....متشکرم
و اما امِير عزِيز ,بزرگمردِي از سرزمِينم.....عاشق وطنم ...امِيرِي که با اِين سنش تنها مشغله اش مبارزه براِي آزادِي وطنم است....او به من اِين وعده را داد که به نِيابت من در تجمع دانشجوِيِي دوشنبه شرکت کند
تا بار دگر مطالبات مردم کشورم را فرِياد بزند...از پدر بزرگش گفت که از ابتداِي انفلاب در شکنجه گاه بود و بعد از سالها مبارزه در زندان جان سپرد آنهم به جرم آزادِي خواهِي روحش شاد و راهش پاِينده باد ...امِير عزِيزم براِيم نوشت:
اِي فرزند سرزمِين پر گوهر هزاران درود بر تو باد .من پسرِي هستم که امشب اشکم جارِي شد,پسرِي که فکر
مِي کند تمام دوست داشتنش وطن ,خانواده و عشق است,مِي دونِي اِي فرزند اِيران زمِين امشب شب غرِيبِي بود , شبِي بود که قطرات اشکم تنها قطراتِي بود که از آسمان لاجوردِي وطنم بر روِي گونه هاِي من قل مِي خورد و بر روِي کِيبرد تنها وسِيله اِي که رابط من و تو شد رِيخت و اِين آب زلال از چشمه معرفت تو به سوِيم آمد.وقتِي که امشب تو را بوئِيدم و خواندم,دِيدم وطنم را و احساس کردم عطشم را ,چه بگوِيم بدان من از حِيرت ققنوس دِيوانه شدم .امشب با خواندن تو مستانه شده ,واِي بر من که اِيران وطنم دگر وِيرانه شده,امشب من دِيدمت با دِيدنت خواندمت و با خواندنت بوسِيدمت ,دلتنگم خِيلِي ....به خداوندِي خدا هِيچ شبِي اِينقدر دلم نگرفته بود .
فرِيد خان مرا به عنوان ِيک ِيار وفادار بدان....دِيگر نمِي دانم چه بگوِيم و قصه دل را به چه سان بنوِيسم .اِي دور افتاده از وطنم با تمام عشقم مِي بوسمت.....
امشب شرمنده تمامِي دوستان شدم......
تا بعد...