آرياي عزيز,آنشب با صداي ازصداقت سرشار برايم خواندي سرود رهايي را...برايم لحظه به لحظه آن آغاز بزرگ را باسازي نمودي....آغازي بود آري,آغاز روزهاي بزرگي بود....روزهايي که اتحاد و فريادهاي پر صلابت ما
سردمداران حکومت جهل و جنايت و وحشت و ترور و ويراني و غارت را به وحشت انداخته بود...روزهايي
که اگر دشمنان دوست نما مسير آن را تغيير نمي دادند , اکنون باطبي ها و محمدي ها در بازداشتگاهها
به همراه ساير روزنامه نگاران و آزاديخواهان تحت شکنجه هاي قرون وسطايي بسر نمي بردند,حسيني ها ,رضاپورها,رحيم پورها و فخرزاده ها به جرم فعاليت دانشجويي ربوده نمي شدند...
امير فرشاد ابراهيمي اين جوان آزاده به جرم هويدا کردن ذره اي از اسرار سردمداران به نا حق در زندان نبود....ابراهيم نژادها اکنون در کنار ما شانه به شانه آن درفش کاوياني را به دوش مي کشيدند.....
آري آن روزها با تمام وجود فرياد مي زديم و ياران آزاده و عاشقان وطن آريايي مان در خون و اشک خويشتن مي خواندند:اي ايران اي مرز پر گهر و با مقاومت مان اين مهم را جاوودانه تاريخ حک کرديم که:
ما نسل نبردهاي تا پايانيم ,هم خسته شکسته بر سر پيمانيم,از تندر و از تگرگ ما را چه هراس ,ما نسل ستاره در شب طوفانيم...ما گمشده در شب سياه افتاديم,نزديک چو شد سخر به راه افتاديم,
از بس که ره نجات نا روشن بود,از چاله در آمده به چاه افتاديم,ايران بزرگ جاودان مي ماند,هم باز سرود پارسي مي خواند,اين خانه که چنگيز و سکندر رانده ست ,اين مشت وحوش را زخود مي راند....
و ما باز به آن يکي شدن محتاجيم...اي فصل مشترک,اي دوست,تا خوشه هاي خشم بار دگر شکوفه زند,گل کند بباغ,دستان مهربان ترا در دستهاي خاکي من بگذار!دستان ما دوباره واژه پيوند را بياد مي آرند
تا بعد...