با سلامي دوباره.....
طرفه شهريست اين هامبورگ,جاي ديگر را نمي دانم ,با هم نشسته ايم و نمي گوييم
لبخندهاي ماسيده,لب ها را از هم مي گشايد,اين لبخندها نخ هاي پشت عروسکها را نشان مي دهد
با هم نشسته ايم و بي هم ,دل ها فرسنگ ها فاصله را در نمي نوردد,خنجرها از پشت فرود مي آيند
وتو لبخند مي زني به لبخندهاي ماسيده,رويشي نيست نخ که نمي رويد!
طرفه شهريست اين هامبورگ , و دهکده ميان آن ,دهکده اي که درختانش ريشه ندارد و برگهاي کاغذي
آنها را آرايش مي دهد,با هم نشسته ايم و نمي گوييم,کاغذ که حرف نمي زند,فقط کي توان درد را بر آن
نوشت... دردها تلنبار مي شوند در دلت,ونمي تواني بگويي,اگر بگويي دور و برت خالي مي شود و ديگر
لبخند برگهاي کاغذي را هم نخواهي ديد ,لبخندهاي ماسيده را ,و تو در برهوت خود تنها مي ماني
و حالا شهامتي مي خواهد نوشتن اين شعر بايد ديد!
رسم خوشي بود,رسم قبيله اي ,بزرگي بود وکوچکي,تجربه و آگاهي خريدار داشت,دردها را مي شد به
کسي گفت و شکوه اي کرد ,مي توانستي زخم خنجر را به کسي نشان بدهي وبگويي!ببين خنجر خوردم
,درد مي کشم!و او بگويد : بيا اين مرهم !خنجر همه جا هست,مرهمي بايد!
بياييد به قبيله برگرديم.
تا بعد.....