سرود پناهنده

نجواكنان به زمزمه سرگرم,مردي ست با سرودي غمناك.خسته دلي, شكسته دلي, بيزار
از سرفكنده تاج عرب بر خاك.اين شرزه شير بيشة دين, آيت خدا,بي هيچ باك و بيم و ادا,
سوي «عجم» كشيده دلش, از «عرب» جدا.امشب به جاي تاج عرب شوق كوچ به سر دارد.
آهسته مي سرايد و با خويش امشب سرود و سِرّ دگر دارد.
نجوا كنان به زمزمه, نالان و بي قرار,با درد و سوز گريد و گويد:
ـ «امشب چو شب به نيمه رسد خيزم,وز اين سياه زاويه بگريزم.
پنهان رهي شناسم و با شوق مي روم.ور بايدم دويدن, با شوق مي دوم.
گر بسته بود در؟بخدا داد مي زنم سر مي نهم بدرگه و فرياد مي كنم.»
خسته دل شكسته دل غمناك,افكنده تيره تاج عرب از سر,
فرياد مي كند:ـ «هيهاي! هاي! هاي! اي ساقيان سرخوش ميخانة الست!
راهم دهيد آي! پناهم دهيد آي!اينجا درمانده اي ز قافلة بيدل شماست,
آواره اي, گريخته اي, مانده بي پناه,آه.
اينجا منم, منم كز خويشتن نفورم و با دوست دشمنم . . .»
امشب عجيب حال خوشي دارد.پا مي زند بتاج عرب, گريان
حال خوشي, خيال خوشي دارد:ـ «. . . امشب من از سلاسل پنهان مدرسه,
سير از اصول و ميوه و شاخ درخت دين,وز شك و از يقين,
وز رجس خلق و پاكي دامان مدرسه,بگريختم . . .
. . . چگونه بگويم؟ . . .. . . حكايتي ست. ديگر به تنگ آمده بودم
از خنده هاي طعن,وز گريه هاي بيم.ديگر دلم گرفته ازين حرمت وحريم.
تا چند مي توانم باشم به طعن و طنز
ـ حتي گهي به نعرة نفرين تلخ و تند ـ
«غيبت» كنان و بد گو پشت سر خدا؟ ديگر بتنگ آمده ام من؛
تا چند مي توانم باشم از او جدا؟ صاحبدلي ز مدرسه آمد به خانقاه,
با خاطري ملول ز اركان مدرسه. بگريخت از فريب و ريا, از دروغ و جهل
نابود باد ـ گويد ـ بنيان مدرسه . . .»
حال خوش و خيال خوشي دارد.با خويشتن جدال خوشي دارد.
و اكنون كه شب به نيمه رسيده ست,او در خيال خود را بيند
كاوراق شمس وحافظ وخيام,ـ اين سركشان سرخوش اعصار,
اين سرخوشان سركش ايام,اين تلخكام طايفة شنگ و شوربخت ـ
زير عبا گرفته و بر پشت پوست تخت,آهسته مي گريزد.
و آب سبوي كهنه و چركين خود بپاي بر خاك راه ريزد.
امشب شگفت حال خوشي دارد.
و اكنون كه شب ز نيمه گذشته ست,او, در خيال, خود را بيند
نهان گريخته ست و رسيده به خانقاه؛ ولي بسته است در.
و او سر بدر گذاشته و از شكاف آن با اشتياق قصة خود را
مي گويد و ز هول دلش جوش مي زند؛گوئي كسي به قصة او گوش مي كند:
ـ «امشب بگاه خلوت غمناك نيمشب,گردون بسان نطع مرصعي بود,
هر گوهريش آيتي از ذات ايزدي.آفاق خيره بود بمن, تا چه مي كنم؛
من در سپهر خيره به آيات سرمدي,بگريختم
ـ به سوي شما مي گريختم ـ
بگريختم, بسوي شما آمدم,
شما
اي ساقيان سر خوش ميخانة الست!
اي لوليان مست به ايام كرده پشت, به خيام كرده رو,آيا اجازه هست؟ . . .»
شب خلوت ست و هيچ صدائي نمي رسد.او در خيال خود را, بي تاب, بي قرار,
بيند كه مشت كوبد پر كوب, بر دري با لابه و خروش؛
اما دري چو نيست, خورد مشت بر سري.
ـ «راهم دهيد آي! پناهم دهيد آي! مي ترسد اين غريب پناهنده,
اي قوم, پشت در مگذاريدش.اي قوم, از براي خدا . . .»
گريه مي كند.
نجوا كنان, به زمزمه سرگرم,مردي ست دل شكسته و تنها.
امشب سرود و سر دگر دارد.امشب هواي كوچ به سر دارد.
اما كسي ز «دوست» نشانش نمي دهد.غمگين نشسته, گريه امانش نمي دهد:
ـ «راهم . . . دهيد, . . . آي! . . . پناهم دهيد . . . آي!
هو . . . هوي . . . هاي . . . هاي . . .»