فردا ميشه چهل روز که پر کشيدي به انتهاي ابديت....به سرزمين خوبيها و ما رو با جاي خالي خودت تنها گذاشتي...پر کشيدي تا ما ديگه اون
لبخند زيبا تو نبينيم...اون صداي مهربونتو نشنويم....و مظهر عشق و محبت و مردونگي رو نداشته باشيم....دلم برات تنگه...به اندازه تمام دلتنگي هاي دنيا...
ديگه تا مدت ها ايران بر نمي گردم چون فقط به عشق ديدن تو بود که داشتم براي ايران اومدن پر پر مي زدم...طاقت ديدن جاي خاليت و ندارم...طاقت نشستن
سر سفره پر برکتت و ندارم...په جوري ميشه پاي اون سفره نشست و جاي خاليت و بالاي اون سفره به نظاره نشست...چه جوري ميشه وارد اون خونه اي شد که
تو گوشه گوشه اش بوي تو,خاطرات شيرين با تو بودن موج ميزنه....چه جوري ميشه پا به باغ تو گذاشت وقتي برگ برگ درختاش نشون از سخاوت و مردانگي تو
ميده....چه جوري ميشه نبودنت رو باور کرد....وغم از دست دادنت رو تحمل.....
چهل روزه که همه جا با مني....و اون دست پر از سخاوتت هميشه بر روي شانه هام و اون نگاه پر از رازت هميشه نظاره گر من.....اين چله نشيني بدون تو سختترين چله
نشيني عالم بود...
بنــماي رخ که باغ و گلستانم آرزوســت بگـشا لب که قند فراوانم آرزوســت
اي آفتاب حسن برون آي دمي ز ابر کان چهرة مشعشع تابانم آرزوسـت
بشنيدم از هواي تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوسـت
گفتي ز ناز بيش نرنجان مرا بــرو آن گفتنت که : بيش مرنجانم آرزوسـت
وان دفع گفتنت که : برو شه بخانه نيست وان ناز و باز و تندي دربانم آرزوسـت
در دست هر کي هست ز خوبي قراضهاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوسـت
اين نان و آب چرخ چو سيلست بي وفا من ماهيم , نهنگم , عمانم آرزوسـت
يعقوب وار وا اسـفاها همـي زنـــم ديدار خوب يوسف کنعـانم آرزوسـت
و الله که شهر بي تو مرا حبس مي شـود آواره گي کـوه و بيابانم آرزوســت
زين همرهان سسـت عناصر دلم گرفـت شير خدا و رستـم دستانـم آرزوسـت
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روي موسي عمرانم آرزوسـت
زين خلق پر شکايت گريان شـدم مـلول آن هاي و هو و نعره مستانم آرزوسـت
گوياتـرم ز بلبـل اما ز رشک عـام مهريسـت بر دهانم افغانـم آرزوسـت
دي شيـخ با چراغ همي گشت گرد شـهر کز ديـو و دد ملولـم و انسانم آرزوست
گفتند : يافـت مي نشـود جسته ايم مـا گفت : آنک يافت مي نشود آنم آرزوست
هر چند مفلسم نپذيرم عقيق خرد کان عقيق نادر ارزانم آرزوسـت
پنـهان ز ديده ها و همه ديدها از اوسـت آن آشـکار صنعت پنـهانم آرزوســت
خود کار من گذشت زهر آرزو و آز از کان و از مکان پي ارکانم آرزوسـت
گوشـم شنيـد قصـه ايمان و مســت شـد گفتم کو قسم چشم صورت ايمانم آرزوست
يک دست جام باده و يک دست زلف يـار رقصي چنين ميـانه ميدانـم آرزوسـت
مي گويد آن رباب که : مُردم ز انتظار دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوسـت
مي هم رباب عشقم و عشقم ربابيست وان لطفهاي زخمة رحمانم آرزوسـت
باقي اين غزل را اي مطرب ظريف زين سان همي شمار که زين سانم آرزوست
بنماي شمس مفخر تبريز رو ز شرق من هـدهـدم حضور سليـمانم آرزوسـت