وقتي که خورشيد به پيشواز شب مي رود,و کوچه از صداي پاي آخرين عابر تهي مي شود,با کوله باري از غم و درد مي روم و تورا با
تمام خاطرات ديرين در ميان کوچه هاي ساکت شهر تنها مي گذارم....گريه نکن اي واعظ شکوفايي باران,من بايد بروم تا با غم غريبي خويش,غم غربت را
از جداره هاي دل عاشقان بزدايم اما بدان نبض خاطره ام هر لحظه به ياد تو مي زند...