تقريبا نزديک يک ماه ميشه که ننوشتم...يعني نه دستم به نوشتن ميرفت نه امکانش بود..يکي از سختترين دوران عمرم و گذروندم.... غرورم لگد مال شد...معني خيانت حس کردم...معني به آخر خط رسيدن تو عشق و لمس کردم....قمار و باختم....بايد مي باختم....اين تاواني بود براي شکستن قلبي که عاشقانه دوستم مي داشت...
اين يک ماه آواره بودم....ديگه تو اون خونه بوي صداقت رو نميشد حس کرد...از ديواراش دروغ ميباريد...
و امروز براي خودم سقفي دارم....و درگاهش را شاکرم که نخواست غرورم بيشتر از اين
لگد مال شود....خداوند را شاکرم که در انتهاي نا اميدي باز هم شاهراه اميدي برايم گشود...
باز هم خواهم نوشت...شايد نامردي ها فراموش شود.....