به بال هاي ناتوان و پروازهاي در قفس مرغ اسير ديگري چشم مدوز...به ترانه هايي که در قفس مي خواند گوش مده...قفست را به قفس آهنين او نزديک مساز ...خود را در دو زندان گرفتار مکن!اي که تو جوشان حياتي و سرشار زندگي...از اين کوير خشک و تافته به شتاب بگذر...خود را به چشمه آبي ... سايه درختي ...پناه سرد و استوار کوهي... آبادي يي برسان!
اي که شاخه هايت از صدها جوانه پوشيده است...شکوفه هاي سپيد و نازکت و غنچه هاي بي تاب شکفتنت را در رهگذر باد سرد خزاني مدار ...مي پژمرند....خود را به آفتاب و بهار بکشان تا برويي...بشکفي و ببالي! چه سود ؟