مثل همه که يه روزي بايد برن...با مرگي سخت ...خداي او که خداي قاسم الجبارين بود نه خداي بخشنده و مهربان دست او را در بستر بيماري
از زندگي کوتاه کرد....او کسي بود که به دستور مرادش ,انقلابي که قرار بود انقلاب عدل و انصاف باشد, در همان شب پيروزي اش در پشت بام
مدرسه علوي به خاک و خون کشيد...
خلخالي هم رفت....ولي او سالها بود که رفته بود.....سالها بود که به مهره اي سوخته بدل گشته بود....نه دفاعش از رياست جمهوري خاتمي,نه
نه تائيد نامه طاهري اصفهاني و نه اعتراضش نسبت به حصر منتظري,هيچکدام نتوانست او را از انزوا خارج کند....او در اين سالها در بستر بيماري
بارها آرزوي مرگ کرده بود و اما خداي او خداي قاسم الجبارين بود نه خداي بخشنده و مهربان.....
بعضي دوستان اظهار تاسف مي کنند که چرا خلخالي اينگونه درگذشت...بايد مي ماند و در دادگاهي مردمي پاسخگوي اعمالش مي بود...ولي به راستي
شکنجه اي که او در اين سالها ديد بسيار سخت تر و عذاب آور تر از پاسخگويي به مردم بود.....چون خداي او خداي قاسم الجبارين بود...
و اما خلخالي تقاوتي بزرگ با تمامي کساني که اکنون سنگ اصلاح طلبي و محافظه کاري به سينه مي زنند داشت...او همواره به حقانيت مسيري که پيموده بود
ايمان داشت و هيچگاه آنرا نفي نکرد....او تا آخرين لحظه اصول بازي را رعايت کرد ....و خداي او تا اخرين زمان حيات خداي قاسم الجبارين بود.