در سالهاي بسيار دور بر روي اين کره خاکي ,در کشوري به نام ايران زمين مردمي مي زيستند قهرمان....همواره در جستجوي سواري ..
از بامداد تا شامگاه در کنار دروازه هاي شهر به انتظار مي نشستند تا قهرماني پا بر سرزمينشان بگذارد و برايشان آزادي به ارمغان بياورد....
سالها مي گذشت و آنها هر بامداد تا شامگاه بر دروازهاي شهر به انتظار ...هر سواري که از راه مي رسيد , به تصور اينکه او ديگر قهرمان است...او را به عرش مي رساندند...
بعد از گذر روزها و زدوده شدن غبارها....مردم در مي يافتند که باز هم دچار خطا شده اند و اين سوار ....آن قهرمان ديرين نيست.... و دوباره هموارترين راه را بر مي گزيدند
به دروازه هاي شهر هجوم مي بردند...و به انتظار براي رسيدن سوار بعدي.... در اين سالها بسياري قهرمانان از ميان اين مردم سر بر آوردند...اما اشتباه مردم اين شهر اين بود
که همواره مي پنداشتند قهرمان بايد از دروازه هاي شهر با اسبي سپيد قدم به آن شهر بگذارد...حاکمان سنگ دل نيز چون اينگونه بديدند بسياري از اين قهرمانان را به قتلگاه فرستادند...
و بسياري ديگر که بيم کمتري از آنها داشتند را به دالانهاي وحشت خود که ضحاکان روزگار را به نگهباني آنها گمارده بودند مي فرستادند...و اين داستان همچنان ادامه دارد....تا به کي؟خدا داند..
سالها دل طلب جام جم از ما مي کرد
وانچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميکرد