وقتي دلم براي کسي نمي تپد,شک مي کنم که شايد بيمارم,شايد که کوچه هاي دلم تنگ است
يعني عبور عاطفه ممکن نيست,شايد که دهليزهاي قلبم ,خشت و گلي ست .
يعني که مرگ عاطفه زودرس است.وقتي دلم به ياد يکي خوش نيست ,انديشه مي کنم
شايد که استحاله نزديک است .
وقتي که بي خيال مي گذرم ,هر روز از کنار اقاقي ها,در هستي ِ کذائي ِ خود ,ترديد مي کنم.
وقتي دهان غنچه عطشناک است ,تا قطره ائي در او بچکاند ابر,وقتي مي آيد ابر و نمي بارد
وقتي که انتظار مي کُشدم ,تا طبع ِ خاک خوردهء خشکم را ,در دشتي از سراب بخيسانم
وقتي که غرش رعد مي شنوم,وقتي که ريزش باران را,نمي بينم ,يعني بهار نيز دلش تنگ است
يعني که بر سر برکه ها جنگ است.
وقتي که عاشق پير سابقه دار ,در سالگرد عاشقيش ,مي خواهد از حياط خانهء همسايه
يک شاخه گل بچيند و بگريزد ,يعني شتاب کن ،شايد که گل دوباره گران شده است .
وقتي که روبروي خانه تان ,يک عاشق ِ قديمي ِ دست فروش,سجَاده پهن کرده ، دل خود را
مي فروشد .وقتي که از کنارش ,بي اعتنا مي گذري هر روز,وقتي که داد مي زند « آي » !آتش زدم به جانم
اينجا حراج ِ واقعي ِ عشق است ,اينجا دل ِ شکسته موجود است,ارزانتر از همه جا,يعني يکي بخر
من آن شکسته دل ِ قديم ِ توام .