حرف بسيار است.كلمات هم فراهمند.همه دسته بندي شده و آماده,چرا كه بارها و بارها در تنهاييم آنها را مرور نموده ام.
اما كو توان بيان؟كو توان اداي واژه ها؟تنهاييم مرا به سكوت عادت داده است.سكوتي نه ازروي عجز,و نه از روي دلواپسي.
سكوتي از روي عادت به سكوت.تنها عادت و بس.
ولي امشب حرفهايم را خواهم زد ...
چه بسيار از عشق ميگويند و عشق را ندانسته اند،عشق را به مسلخ كشانده اند و بازيچه كرده اند...و تو هم يکي از آن بسيارها
به قول شاملو:زندگى بازيست, ما خود صحنه مى سازيم تا بازيگر بازيچه هاى ديگران باشيم, واى زين برد روان فرساى,
من بازيگر بازيچه هاى ديگران بودم, گرچه مى دانستم اين افسانه را از پيش, زندگى بازيست.
همه لرزش دست و دلم, از آن بود كه عشق پناهى گردد...و تو سعي کردي اونو پنهاني کني البته اگر براي تو عشقي وجود مي داشت...
و تو چه زيرکانه پنهانش کردي...و تو به افراد اجازه داده اي به حريم شخصي ات بيايند و با حرفهاي به ضم خود دلسوزانه
تو را در هزار توي بي هدف قرار بدهند . راهنمايي و مشورت با اين حرفها فرسنگها فاصله داشت .
اي کاش دوستي تعريف ميشد,اي کاش ميشد فهميد دوست داشتن بالاتر از عشقه,اي کاش هر کسي اين رو همونجور
که ميخواست معني نميکرد,و اي کاش ما حرمت اين کلمه رو نگه ميداشتيم,آري درست ميگويي :
من خاموش تر از توام ....من خيلي وقته خاموش شدم...از اون روزيکه بازيچه شدم...مي دونستم ولي شدم...و حالا خاموشي ...
اين چيزي بود که بايد براي من اتفاق مي افتاد,که افتاد,برو با خيال راحت ,اينجا قلبي نشکسته فقط ديگه برنگرد ..برو از تو مي گذرم
به گريه هام نگاه نکن ,خوب ازت ياد گرفتم که بي وفا بشم....تو يکي از اشتباهت عمرم بودي که هرگز تکرار نخواهد شد...
از تو قصه هام برو ,ديگه حتي تو فکر من نباش..بازم مي بخشمت..اينم اشتباه آخرم
از اينجا برو. ديگر برنگرد. تو آلودگي هواي عشق مني.
از اينجا برو ,تا هواي صاف عشق را تنفس کنم.
با هرنام و در هر کسوتي که بيايي
تو را ديگر راهي به اينجا نيست.
نه بدينجا,و نه به حرم پاک و بي آلايش قلبم.