و من چشمهايم را مي بندم که او را نبينم,و گوشهايم را با سر انگشتهايم به سختي گرفته ام تا نغمه تو را که
به خشم و به درد او را پياپي مي خواني نشنوم,اي مرغک اسير ,که در باغي دوردست مي خواني,زمستان است
تو سرت را از لاي ميله هاي قفست بيرون ميار!خاموش باش.
درکنج قفست آرام گير,سرت را در زير بالت پنهان کن ,منقارت را در لاي پرهاي نرم و رنگينت فرو بر.
اي مرغک اسير,که در باغي دوردست مي خواني,زمستان است,اي پرستوي اسفندي!بهار مرده است.