خسته ام...از خودم...کم کم دارم براي خودم هم عادي ميشم...هيچ وقت چنين احساسي نسبت به خودم تو تمام عمرم نداشتم...نمي دونم چرا؟همه چي هم خدا رو شکر بر وفق مراده ....ولي نمي دونم چه مرگمه...دلم تنگه..نمي دونم تنگ چي...شايد خوشي زده زير دلم....از زندگي و اين همه تکرار خسته ام...خسته ام از سردي احساس ها,از زهر تلخ گفته ها,از نگا ه هائي چو سخت صخره ها...
از هاي هوي کوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و آزرده ام زماه
امشب دگر زهر که و هرکار خسته ام
آهسته سوي خانه تن خسته ميکشم
آوخ کز اين حصار دل آزار خسته ام
دلگيرم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
خنده هاي زورکي,اشکاي يواشکي,شب و روزي بي هدف,لحظه هاي الکي,
ساعت هاي پر سوال,دل خوشي ها تو خيال,حسرت پرنده دل که نداره پر وبال,اين دو روز زندگي طي شده تو کهنگي,مي دونم ديگه بريدي تو هواي خستگي,مي دونم خسته شدي ,مرغ پر بسته شدي,ميدونم طاقت نداري واسه سوز تشنگي,هواي تازه مي خواي,نگاه بي بهونه,خود خود صداقت ,جواب عاشقونه,يه حرف راستي راستي از ته دل مي خواستي,اونکه بسازه از نو تو رو با همه کاستي,يه شب باروني بسه ,براي از نور تر شدن,يه گل شب بويي بسه براي عاشق تر شدن