برزخم كهنه ام كسي مرهم نمي گذاشت,زخم زبان تلخ تو هم كم نمي گذاشت,حوًا هواي خوردن يك سيب كرده بود,اينجا نبودم من اگر آدم نمي گذاشت,بودم مترسكي كه حتي آن كلاغ پير,ديگر وقع به دام لبخندم نمي گذاشت,تنها تمام دلخوشي ام بود يك صدا,امًا سكوت پر هياهو هم نمي گذاشت,آن روز اگر براي من يك خط نوشته بود صد حرف نا نوشته دنبالم نمي گذاشت.


درست زمانی که آدمی ميپندارد که به سر منزل مقصود رسيده ؛
درست آن زمان که ميپندارد پری برای پرواز يافته ؛
زبانی برای سرودن ؛
گوشی، برای شنيدن ؛
و دلی! برای باختن ؛
آری! درست همان زمان!
آدمی را از خواب شيرينش ، می رهانند و با نفيری در گوشش ميدمند:
که، ای انسان! اين است حقيقت تلخی که يک عمر بايد به دوش بکشی!
همه اينها خوابی بيش نيست...
و در آن دم، با شنيدن اين جمله! چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است.