شاید ما وقتی خبر اخراج یا دستگیری پناه جویان ایرانی را در کشورهای اروپایی می شنویم احساس غریبی را در دل هامان حس می کنیم وقتی تصاویر ایرانیانی را که در اردوگاههای مهاجران غیرقانونی عمر خویش را همچون برگهای خزان بدست باد می سپرند با خود می گوییم براستی آیا آزادی و داشتن کار و حق تحصیل و بیمه ارزش اینهمه رنج و محنت را دارد ؟ آنانی که برای گرفتن حق خویش مجبور به دوختن لبان خود می گردند و یا خود را در برابر دفتر سازمان ملل به آتش می کشند براستی چه در سر دارند که اینچنین غرور ایرانیان را خدشه دار می کنند و باعث می شوند مردم دیگر کشور ها به ما به دیده ی مردمی تند خو بنگرند . اما اگر درست بیندیشیم می بینیم که حق با آنهاست . آنها معتقدند که از نظر انسانی هیچ چیز از آن مرد اروپایی که بی دغدغه روزگار می گذراند کم ندارند و تنها گناهشان تولد در جمهوری اسلامی است . و همین افکار رویا گونه در مورد آینده ی خود و فرزندانشان است که تحمل همه ی رنج و سختی های زندگی در اردوگاه را برایشان آسان می کند.
گاهی اوقات دلمان می خواهد برسر آن کشور اروپایی فریاد زنیم که آخر شما که از نظر اقتصادی مشکلی ندارید چرا با مهاجرانی که به امید کار و زندگی بهتر به شما پناه آورده اند اینگونه رفتار می کنید؟
در همین روزها شاهد اخراج دسته جمعی افغان های مقیم ایران هستیم به سوی وطن آواره ای که هیچ در آن ندارند. تمديد نکردن اجازه اقامت،اجازه کار وحتی اجاره نامه ها، محدوديت حق سفر از جمله موارد آشکار و هر روزه ناديده گرفتن حقوق مدنی پناهندگان افغانی در ايران است.
ما میتوانیم فریاد اعتراض خود را به گوش مجامع بین المللی برسانیم تا با افغان های مقیم ایران همانگونه رفتار شود که دوست داریم با ایرانیان پناهنده در اروگاهها ی اروپایی و آسیای جنوب شرقی و استرالیایی.
آنچه غم انگیز است سکوت روشنفکران ،فرهيختگان، ترقی خواهان، سازمان ها وکانون های مدافع حقوق بشر در برابر پايمال کردن حقوق انسانی خانواده های افغانی در ايران است . پس فریاد زنید این بی عدالتی را .

نمی دانم که هستی ؟حتی ندیدمت و نمی شناسم صورتت را ،نمی دانم از کجایی ،و به که عشق می ورزی ،اما ،من،دوستت دارم ،مثل بوی اقاقیا های کوچه مان،برایم آشنایی ،مثل اشک برای گونه هایم
و قلبت را حس می کنم ،مثل نوازش باران بر کف دستانم،دنیایی که من دوست دارم ،بدون عشق خالی است،دنیایی که با هم بخندیم،با هم فریاد زنیم،همه ی ما باشیم،همه ی ما با هم ،مرزی نباشد تا
قلب هایمان را جدا کند ،من و تو،مسلمان یا یهودی،مسیحی یا زرتشتی،بودایی یا بی دین،و همه ی دنیا مال همه ی ما باشد ،حلقه زنیم دستانمان را ،و بچرخیم و بخندیم از ته دل ،مثل زمانیکه بچه بودیم،در آرزوی چنین روزی ،روزی که فقط یک قلب برای زندگی کافی باشد،می مانم.