سال گذشته در سالگرد تولد سينا ،ماني در کنارش نبود ولي بابا سعيد در کنار ماني بود...ولي در سالگرد تولد ماني بابا سعيد در ناکجاآبادي اسير دستان
بي صفت ترينهاي روزگار است ...در سرزميني به دنيا امده ايم که پدري را به جرم ،ديدگاهاي سياسي پسرش به زنجير مي کشند...در سرزميني که ادعاي
 رهبرانش اين است که ام القراي اسلام است و عدالت علي را بر بيدادگاهش مستولي کرده است...عدل علي اين بود؟علي شکنجه گاه داشت؟
به راستي که جفايي که شما در طي اين ساليان به اسلام کرده ايد ،هيچ يک از دشمنان اسلام در طي اين چهارده قرن روا نداشتن...چهره اي زشت و خشن
از مکتب مهرباني ...جواناني دين گريز...جامعه اي مملو از فقر و فحشا...اين است ام القراي شما...و به راستي که موفق بوده ايد...پيش از شما به سان شما
بي شمارها،با تار عنکبوت نوشتند روي باد،"کاين دولت خجسته جاويد ، زنده باد!"و اما،الملک يبغي مع الکفر و لايبغي مع الظلم.
سيد اين بود حرمت انسانها و آزادي که برايمان به ارمغان آوردي؟تا به کجا ميخواهيد نقش چاقوي بدون تيغه را بازي کنيد؟تا به کي؟براي چه؟بدا به حال شما كه
 قضاوت تاريخ را در نظر نمي گيريد.تمام اين ددمنشي ها نتيجه سهل انگاري شما و همفکرانتان در اين هفت سال است.
حرمت قلم را شکستيد...قلمي که خداوند بر آن سوگند ياد کرده است...ن و القلم و ما يسطرون.سوگند به قلم و آنچه مي‌نويسد...دقت کنيد و هر آنچه
 مي نويسد...يعني چه موافق ما باشد و چه مخالف ما...قلمي که سرچشمه پيدايش تمام تمدنهاي و انساني وپيشرفت علوم و بيداري انديشه ها
و افكار و شكل گرفتن مذهبها سرچشمه هدايت وآگاهي بشر است عظمت اين سوگند هنگامي آشكارتر مي شود كه توجه داشته باشيم آن روزي كه
اين آيات نازل گشت نويسنده وارباب قلمي در آن محيط وجود نداشت و اگر كساني سواد خواندن و نوشتن را داشتند تعداد آنها در كل سرزمين حجاز به بيست
نفر نمي رسيد. آري سوگند به قلم ياد كردن در چنين محيطي عظمت خاصي دارد.


به قول داور:''اگرچه تمناي عدالت کردن از گروهي که تنها تصوير عدالت را در ترازوي منقوش بر لباس زندانيانشان مي توان يافت، انتظاري بيهوده است.
و اگرچه تمناي دخالت رئيس جمهور بر اين ظلم بي رويه و بي بديل جز شوخي اي سرد و مزاحي بيهوده تلقي نمي شود، چرا که کار رئيس جمهور چنان از
دست بشده است که جز روزشماري براي پايان اين روزهاي سرد گويي کاري ديگر از او ساخته نيست، اما در پشت آن پرده جز شما کسي را نمي شناسيم
که از او چيزي بخواهيم. در پشت آن پرده اي که پرده دارانش همه را بي جرم و با جرم، شمشير مي زنند و خردمندان را از اقامت در اين حريم به سوي غربت
مي رانند. به نام شرافت و وجدان و ته مانده اعتبارتان از شما مي خواهم جستجويي کنيد و وقتي بگذاريد و اين پدر را که به اندازه کافي شب و روز از رنج دوري
 پسرش زخم خورده است، از محبس نجات دهيد.
روزگار خواهد گذشت و روزي ديگر خواهد آمد. در آن روزگاران مردمان آينده خواهند نوشت که مردي ميانسال را که کارش نصيحت فرزند به اعتدال بود، به جرم
 اينکه پسرش در کار کتابت بود به محبس افکندند و صدايي از رئيس سابق کتابخانه ملي نيامد و همه اينها در ايامي شد که شما بر صندلي قدرت نشسته بوديد. ''


گيرم كه در باورتان به خاك نشسته ام . و ساقه هاى جوانم از ضربه هاى تبر هاتان ، زخم دار است با ريشه چه ميكنيد ؟
گيرم كه بر سر اين بام بنشسته در كمين پرنده اى پرواز را علامت ممنوع ميزنيد با جوجه هاى نشسته در آشيانه چه مى كنيد ؟
گيرم كه مى زنيد ! گيرم كه مى بريد ! گيرم كه مى كشيد ! با رويش ناگزير جوانه چه مى كنيد ؟ ....