پياده آمده ام ، بي چارپا و چراغ ، بي آب و آينه ، بي نان و نوازشي حتي ، تنها كوله يي كهنه و كتابي كال ، و دلي كه سوختن شمع نمي داند
كوله بارم ، پر از گريه هاي فروغ است ،پر از دشتهاي بي آهو ، پر از صداي سرايدار همسايه ، كه سرفه هاي سرخ سل ، از گلوگاه هر ثانيه اش بالا مي روند
پر از نگاه كودكاني ، كه شمردن تمام ستارگان ناتمام آسمان هم ، آنها را به خانه ي خواب نمي رساند ، مي دانم ، كوله ام سنگين و دلم غمگين است
اما تو دلواپس نباش ! بهاربانو، تمام جاده هاي جهان را ، به جستجوي نگاه تو آمده ام ، پياده ، باور نمي كني ؟ پس اين تو و اين پينه هاي پاي پياده ي من
حالا بگو ، در اين تراكم تنهايي، مهمان بي چراغ نمي خواهي ؟