يه احساسي من و شديد تو اين چهار سال که اينجا هستم داره عذاب ميده...شايد ميشه گفت به نوعي احساس پشيموني و عذاب وجدانه...
امروز يکي از اقوام نزديک از ايران بهم زنگ زد...سر کار بودم...بعد از احوال پرسي هاي معمول،ازش پرسيدم چه خبر؟گفت:اصلا خوب نيستم...
و زد زير هق هق گريه...از حرفاش متوجه شدم که افسردگي شديد گرفته...از همون موقع دوباره اين احساسه اومده سراغم...تا کي بايد چشمهاي
مامانبزرگم به در باشه که يه روز فريد بر ميگرده...تا کي بايد پشت تلفن بهش بگم به همين زوديها بر مي گردم...به خدا هرچي تو اين مدت اينجا
بدست اوردم به اون چيزايي که از دست دادم نمي ارزه...آقا ما اين آزادي رو نخواستيم ،ارزوني هرکي که فکر ميکنه به کارش مياد...من هنوزم به ياد
اون سحر پا شدن هاي ماه رمضون تو ايرانم که با مامان از خواب پا ميشديم و سحري مي خورديم...هنوزم وقتي افطار ميکنم همش تو فکر افطاري هاي
تو ايرانم...آخه ميشه آدم يکماه تنهايي افطار کنه...اگه من الان تو ايران بودم چقدر مي تونستم کمک همين فاميل از جون بهم نزديکتر باشم؟به چه حقي
به خودم اجازه دادم اين لحظاتي که بايد در کنارشون باشم و بزارمو بيام اينجا...نمي دونم والا...خلاصه خيلي احساس عذاب آوريه....
جاده يکدست نشيب است،بوي اين خاک غريب است،بيخود از گوشه اين بام به آن بام نپر،ميرسد آنچه نصيب است ،بيا برگرديم
بر قرق خانه معشوق علم کس نزند،پشت عيسي به صليب است ،بيا برگرديم...