يك ليوان آب ،چند قرص ،همه را چشم بسته سر مي كشم ،دمر مي خوابم ،هنوز هم چشمانم بسته است ،توي دلم مي شمرم
يك ..دو ..سه ...چهار ....آخ ،لبم را آرام گاز مي گيرم ،بوي الكل تمام فضاي ذهنم را پر مي كند ،همه جا تاريك است،صدايي مدام در درونم مي گويد :
چشمهايت را ببند.،باز نكن ،به هيچ چيز فكر نكن ،آرام باش.
حس مي كنم دستي آرام آرام روي موهايم مي لغزد ،پر مي شوم از يک حس غريب،پلك هايم مي جنبد: باز نكن ،خوبه ..خوبه ...
با خودم مي گويم اينبار خواب نيست ،آه ..پس هستي ...
مي خواهم حرف بزنم ،آرام لبانم را مي گشايم ،: دلم مي خواهد راه برويم ،در دل يك طبيعت بكر ،جايي پر از برف شايد
من بدوم ،و رد پاهايم ،از تو دور شوند ،تو دستهايت را باز كني ،و من باز هم بدوم ،و آغوش گرمت ،پناهم دهد ...
سكوت ...
سكوت ...
سكوت ...
...
دلم نمي خواهد چشمانم را باز كنم ،تلاش مي كنم بخوابم ،مرا ببوس ،نوازش گرم دست خيالي تو و لالايي سرد برف
براي آسوده خوابيدن کافيست ،شب بخير آسمان من.