الان با يه ايرباس کوچيک به سمت پالما در پروازم...خيلي وقت بود که احتياج به يه مسافرت داشتم ..حالا اين مسافرت جور شده...البته همه کارها هول هولکي شد...کلي کار دارم تو هامبورگ  ولي بايد مي يومدم...الان هواي پالما شبيه هواي ايرانه...البته يه مقدار گرم تر...دقيقا  يکساعت ديگه  مونده تا برسيم....خورشيد تازه داره طلوع ميکنه...از اين بالا خيلي زيباست....خيلي ....ايندفعه با تجهيزات کامل اومدم...و  سعي مي کنم  يه گزارش کامل براتون بنويسم....
دوست داشتم الان مامان بابا و فرشاد هم با من بودن....خيلي دلم واسه يه مسافرت خانوادگي تنگ شده....مزه مسافرت به همون تو سر و کله  هم زدنه....الان وارد محدوده هوايي
 اطريش شديم...يادش بخير چقدر با فرشاد مي خنديديم....چقدر کتک و کتک کاري مي کرديم...اگه فريبرز هم مي يومد که ديگه بزممون تکميل بود...اين همه مسافرت که بعد از خروج
 از ايران کردم  هيچکدوم اون مزه مسافرتهاي تو ايران رو نميده....
هوا کجا شبيه ايرانه...الان شنيدم تو تهران داره برف مي ياد ولي اينجا هوا 25 درجه هست....بعد از 2 ساعت و نيم پرواز رسيديم پالماووهتل ما نزديک ساحل هست که
5 کيلومتر با فرودگاه فاصله داره...بعد از نيم ساعت راهپيمايي تو فرودگاه بزرگ پالما چمدونها رو گرفتيم و سوار اتوبوسي که قرار بود ما رو به هتل ببره شديم...تو هتل
مدير هتل با يه گيلاس شامپاين بهمون خوش آمد گفت ...خوبيش اينه که همه اينجا آلماني صحبت مي کنن....هوا هم که عاليه ....به طوري که من با يه تي شرت  رفتم کنار دريا
....
کلي عکس گرفتم...و کلي فيلم ....غروب خورشيد کنار دريا واقعا ديدنيه...همچنين معماري  ساختمونها که تلفيقي از معماري اسلامي و اروپايي هست...
تنها بدييه اين مسافرت آلودگي صوتي تويه اتاق محل اقامتمونه....شب ها ما چه صداهايي که نمي شنويم....البته  اين همسايه ما يه مقداري شيطون تشريف دارن....و هنوز هوا تاريک
نشده  مشغول به امور بي ناموسي مي شوند...منم هرچقدر ميخوام برم ارشادشون کنم ،مي ترسم...اخه آقاهه خيلي گردن کلفت تشريف دارن....اما در اين سرزمين کفار نهي از منکر بسيار خطرناک مي باشد...به اين دليل که جمعيت کفار بسيار بيشتر از مسلمين معتقد و متعهد بوده و در صورت نهي از منکر احتمال محشور شدن با حوريان در آسمان هفتم بسيار محتمل خواهد بود....خلاصه شبها فيلم هايي داريم
...
امروز رفته بوديم تو شهر....واقعا معماري اينجا  سحرآميزه...ساختمونها انگار باهات حرف ميزنن...مردمشونم خونگرمن...من نميدونم چرا از اين همه مملکت تو دنيا ،بايد تو آلمان يخچال
زندگي کنم...قيمت ها هم بجز قيمت هاي لوازم الکترونيکي،خيلي ارزونتر از آلمان هست....مخصوصا پوشاک و لوازم آرايش و عطر...هوا هم که توپ،انگار نه انگار زمستونه ناسلامتي...
فکر کنم اينجا بابانوئل هم با تي شرت و عينک آفتابي شب کريسمس تشريف فرما مي شن...
....
امروز رفته بوديم قسمت کوهستاني  جزيره...از تويه شهر بايد سوار يه اتوبوس شيک ميشديم و بعد از نيم ساعت گذشتن از جادهاي کوهستاني بسيار زيبا و يه تونلي که سه برابر بزرگتر
از تونل کندوان خودمونه به منطقه کوهستاني مي رسيديم....تلفيقي از کوه و دريا  واقعا ديدني بود...خدا تمامي نعمات خود رو به اين ملت ارزوني کرده ...منم تو اين چهار ،پنج سال کوه نديده شده بودم به  صورت حاد....جو گرفته بودم و مي خواستم برم بالاي کوه...که خدا رحم کرد و  متوجه شديم که کيف پول دوست بنده تو اتوبوس جا مونده....خلاصه رفتيم اداره پليس...
من که گفتم عمرا پيدا بشه....ولي آقاي پليس با دو سه تا تلفن با راننده  اتوبوس تماس گرفت و آقاي راننده کيف پول رو بهم تو ايستگاه اتوبوس تحويل داد....منم از خير کوه گذشتم و به يه حدود يکساعت پياده روي و عکس گرفتن راضي شدم....
....
اين دو روزه آخر سفر براي من تو دلهره گذشت...و چقدر سخته....منتظر يه نامه حياتي بودم از طرف دانشگاه ...براي همه دوستان رسيده بود جز من...خلاصه کلي به اين و رو اونور تلفن کردم...و بعد از 2 روز  يه خبراي اميدوارکننده شنيدم و يذره خيالام راحت شد...آدم تو اين موقعيت هاست  که دوستهاي خوبش و ميشناسه...اگه کمک ها و دلداري دادن علي و عادل عزيز
تو اين دو روز نبود چه  بسا دق مي کردم.....بچه ها بازم مرسي....
....
الان ساعت  پنج و يازده دقيقه عصر چهارشنبه  پانزدهم دسامبر هست....حدود 40 دقيقه ديگه مي رسيم هامبورگ ....الان تو هواپيما کنار پنجره نشستم و خورشيد داره غروب مي کنه ..
شيشه ها يخ زده  و هرچي مي خوام از اين صحنه عکس بگيرم نميشه.....خلاصه يکهفته ....به سرعت گذشت...و خدا رو شکر خوش گذشت ...بجز همين دلهره چند روز آخر....
...
از فردا دوباره کارهاي روزمره.....صبح بري سر کار و عصري که مي ياي خونه صندوق پست و باز کني و مثل هميشه کلي نامه اداري و صورتحساب ،که بايد پرداختشون کني...البته...اين دو
هفته آتي ...از ايران برام مهمون مي ياد و بايد دنبال کارام باشم ...پس زيادهم روزمرگي رو احساس نمي کنم ....


الان که فکرش و مي کنم مي بينم که دلم براي هامبورگ سرد و مردم سردترش تنگ شده ....هرچي باشه الان نزديک سه سالي هست که دارم  اونجا زندگي مي کنم  و بهش شديدا
عادت کردم ...شايد الان هامبورگ مثل تهران دوم منه....


من  الان رسيدم خونه...منتظر عکسها باشيد.