صداي خدا مي آيد ،از خيلي دورها ،و من مي لرزم ،تمام تنم مي لرزد،گوشهايم را با دست مي پوشانم ،دندان هايم را به هم مي فشارم
در اتاق را محكم مي بندم ...مي روم زير پتو ،باز هم مي لرزم...
همه چيز مي چرخد ،  من نيز ،دردم مي آيد ،آرام مي گويم آخ ،آرام تر از آنكه خودم بشنوم ...
چشمانم را كه باز مي كنم ديگر صدايي نيست ،حتي صداي خدا ،برف مي بارد ،آرام،آرام ،آرام  برمي خيزم
ديوانه وار ،صورتم را به پنجره مي سپارم ،دانه هاي برف را با چشمان ِ پر از حسرتم تا كف حياط بدرقه مي كنم
شب ِ آسمان وقتي برف مي آيد روشن است ،درست مثل دلِ  من،بايد رها شوم ،مدام با خودم مي گويم
بايد رها شوم ،لعنتي ،لعنتي .پس كليد كو ؟ بايد فكر كنم ،بايد بياد بياورم ،آخرين باري كه رها شدم كي بود؟
كشوي ميز ،يادم مي آيد ،زير مجله هاست ،كليد را برمي دارم ،به خودم در سياهي پنجره چشمك مي زنم
كليد را در قفل مي چرخانم ،چشم بسته ..نفس حبس در سينه ،باز مي شود ،مي پرم بيرون ،بي هيچ حجابي
دستهايم را باز مي كنم ،برف ،برف ،برف،گونه هاي گر گرفته ام را به دانه هاي سپيد برف مي سپارم
سكوت مي كنم ،دنيا ساكت مي شود انگار ،اشك بي اختيار خلوت من و آسمان را بهم مي ريزد
صداي پايي مي آيد ،و چشمهاي نگران مادر ،و من هنوز پرم از فرياد ،پرم از بغض ،پرم از خشم ...
هيچ چيز آرامم نمي كند ...هيچ چيز ،صداي ِ  خدا ،صداي ِ  آسمان ،نوازش ِ  برف ،دست ِ  باد
اشك ،فرياد ،خشم ،آه ،هيچ چيز آرامم نمي كند ،چقدر خسته ام !