من براي مردم اين شهر ، زيادي غريبه ام ، بايد بروم ، حتي كفش هايم را ، با خود نمي برم ،تا غبار كوچه هاي اين شهر ، همراهم نباشند ...
دوشنبه از خودمان است ،بنشين و بلند بلند سكوت حرف هاي مرا گوش كن ، هر كس به ديدنم آمد مريم و ريواس دستش بود ، تو اما با خودت كمي از حروف باران بياور ،حرف هايم تشنه اند
راستي دارم ياد مي گيرم ساده دروغ بگويم ، بگويم حالم خوب است ،صدايي مي آيد ، صدايي كه بي شباهت به ستاره نيست ، صدايي از پرنده اي كه تازه بوسيدن را ياد گرفته ، شايد هم باز دروغ بگويم ،پرنده اي كه بوسيدن بداند آواز را فراموش مي كند .
حالا دو شنبه رو به قبله ي ترانه جان مي دهد ، و سه شنبه با سلام زاده مي شود ، در آشيانه ي سه شنبه دو تخم كبوتر چاهي ست ،جوجه ها كه سر از تخم در آوردند، سه شنبه هاي تقويم پر از پر مي شود ، پر از پرواز .