چهار سال گذشت...چهارسال پيش در چنين شبي ،در حال بستن چمدونم بودم...سعي مي کردم تمام خاطراتم در بيست و يک سال گذشته رو تو ش جا بدم...عکسهام...يادگاري ها ،کادوهاي  تولدم،سي دي هام...سفري غيرمنتظره به سرزميني که از بچگي ازش نفرت داشتم...همه دوست ها و افراد فاميل اومده بودن براي خداحافظي.
و در چشمهاي همه مي تونستم اين سوال و بخوانم که چرا؟باورش براي همه مشکل بود...خودم هم فکر مي کردم همش روياست يه خوابه...مامان خودش رو خيلي کنترل مي کرد که من اشکهاش و نتوانم ببينم...ولي مگه ميشه من متوجه  نشم که تو دلش چه غوغايي بود...دايي امير هم چشماش خيس خيس بود...اونشب آخرين شبي بود که آقاجون و مي ديدم...و براي اولين بار  و آخرين بار اشک هاش رو ...بهش گفتم آقا زودي مي رم و بر ميگردم...ولي انگار  مي دونست که حقيقت اينگونه نيست...دوست  نداشتم اون شب تموم بشه...چون فردا بايد به دنبال سرنوشتي نامعلوم برم...شب خوابم نمي برد...يعني اين آخرين باري بود که من توي اتاق خودم،روي تخت خودم مي خوابيدم...؟
خوابم نبرد....حتي يک ثانيه...مردد بودم...ميتونستم بگم اصلا من نميرم ،ميخوام پيش شما باشم...اما  نگفتم...
بالاخره لحظه موعود رسيد...خداحافظي با آقاجون....انگار مي دونست ديدار آخرمونه....با چشماني خيس از اشک از آغوش پر مهرش جدا شدم  ...از زير قران رد شدم و بوسه اي بر اون زدم...بوسه اي پر از تمنا و نياز ...براي بار آخر برگشتم اتاقم و ديدم، و افراد فاميل ،پدرم که مبهوت کناري ايستاده بود و نظارگر جدايي من بود از اون خانه پرمهر...و احتمالا به تقديري مي انديشيد که در عرض يک هفته  چگونه زندگي آرام  را ما دچار تغيير کرده بود  و اکنون پاره تنش به دور دستها سفر خواهد کرد...براي مدتي نامعلوم...با سرنوشتي نامعلوم تر...و در گوشه اي ديگر فرشاد عزيزم،که داشت با خودش مي جنگيد تا به خودش بقبولونه که اين يک رويا نيست...و شايد  به روزهاي خوشي مي انديشيد که در کنار هم به مانند دو دوست ،دو رفيق  همدل در طول زمان قدم مي زديم ...به شيطنت ها  به درد و دل هايي که با هم داشتيم...به اينکه آيا دوباره آن روزها تکرار خواهد شد...در کنارم ،مادر بزرگ ايستاده بود و به دقت به من مي نگريست...شايد مي خواست کوچکترين اتفاق از ديدش پنهان نباشد و آنها را به خاطرش بسپارد...تا  در اينروزهاي دلگير که آقاجون ديگر درکنارش نيست،وقتي به عادت هر روزه اش طاقچه بالاي شومينه را گردگيري ميکند و به قاب عکسي که عکس من در آن آرام گرفته است  مي رسد عکس را به چشمهايش که اکنون با قطره اي از عشق نمناک شده ،نزديک کند و آن لحظات را به خاطر آورد و به آذري قربون صدقه ام برود.
به سختي از آن محيط دل کندم ،ساعت پنج صبح بود .آسمان گرگ و ميش...و تمامي درختها سفيدپوش از برفي که چند روز پيش آمده بود...قطرات اشک اجازه نمي داد اطرافم رو ببينم ...اوضاع روحيم ابدا خوب نبود...انگار داشتم قلبم را در آنجا جا مي گذاشتم...خلاصه  به سوي فرودگاه حرکت کرديم...و به خواسته من از مسيرهايي رفتيم که من بيشترين خاطرات را از آنها داشتم...در طول مسير تمام خاطرات سال هاي گذشته در ديدگانم رژه مي رفتن.سکوتي زجرآور حاکم بود...فقط صداي لغزيدن اشکهاي فرشاد بر روي گونه هايش به گوشم مي رسيد...فرشاد داشت اين واقعيت را کم کم باور مي کرد...به فرودگاه رسيديم....هميشه از فرودگاه نفرت داشتم و دارم...همه بچه ها در کنارم  بودند...و سعي مي کردند جو  حاکم بر محيط رو با  شوخي هاشون تغيير بدهند.کم کم لحظه جدايي مي رسيد.گذر ثانيه ها را لمس مي کردم...آغوش مامان پذيرايم شد...گوشم را به گونه خيسش نزديک کرد و توصيه هاي مادرانه اش را برايم زمزمه کرد...جدايي سخت بود ...به سختي در آغوش پدر آرام گرفتم ...در حالي  که اشک هام رو پاک مي کردم  تشکر کردم براي همه مهربوني ها و تحملش در طول اين بيست و يک سال که در کنارشون بودم...پدر هم آخرين توصيه ها را بهم گفت  و آخرين  جمله اي بود که بيست و يکسال منتظر شنيدن آن از لبانش بود و در آخرين لحظات شوک سنگيني بهم وارد کرد...به خودم گفتم آخر چرا اينقدر دير...چرا اينجا...در اين لحظات دوزخي...و آخرين آغوش،آغوش مهربان و کوچک فرشاد بود...در آغوشش کشيدم...بويش کردم...و حدود ده دقيقه در آغوش هم زار مي زديم... و درست در اين دقايق بود که فهميديم اين خواب نيست ،واقعيت است که بايد باورش کنيم...به سختي  از آن کانون مهر جدا شدم...تا لحظه بالا  رفتن از پلکان هواپيما چيزي به ياد ندارم...از آخرين پله بالا رفتم...برگشتم ،براي آخرين بار نگاهم به برج آزادي که در هاله اي از دود پنهان شده بود ،افتاد...به شهر ي که از تمامي گوشه کنارش خاطره داشتم...به شهري که تمام دلبستگي هاي من در آنجا جامانده بود...پايم مي لرزيد...نمي توانستم وارد هواپيما بشم.دو قدم ،يک قدم و تمام...اکنون چهار سال از آن زمان گذشت  و من در حسرت رسيدن لحظه ديدار روزها را به شب مي رسونم....و خدا را شاکرم که در اين مدت به اين همه موفقيت رسيده ام....بارالها ممنون.