چه دور و دير گذشت روزهاي با من نبودنت.کدام خاک ،قدمهاي عزيز تو را مي بوسد؟هنوز سايه گيسوان عزيزت در پنجره هاي متروک ،خانه هاي مه گرفته،جاي مانده اند.بانو ،دريا يادت هست؟
و قامت بلند سايه ات،که درميان ريگهاي تفته،رقص مي گرفت؟گفتم:تنها سايه ات از تو بلند تر مي شود.گفتي -لبخند-.لبخند و نور ،که در چشمهاي سياهت،خواب مي باختند.
بهار بود،قصد رفتن داشتي.رفتي...
به وعده وداع،خواب ماندم.چشمان من نيز خواب باختند.من در خواب باختم.بانو را باختم.و قامت بلند تو را در باد،در مه ،در دنيايي که تو سبز مي خوانديش- چشمهاي من-و من،در خواب ،خواب ماندم.
خواب... .
در خواب گفته بودم:مرا ببر ،مرا نيز با خود ببر،گفتي: ...
به ساعتم نگاه مي کنم،ساعت در انتظار پاسخي از تو،خواب مانده است،بيست دقيقه به چهار صبح.من تو را خواب ديده بودم.شعري از سايه برايت خوانده بودم:ديدار شد ميسر و با گريه پاشدم.
بيست دقيقه به چهار صبح،با گريه پاشدم.بانو . . .



اين مملکت هيچ چيزش رو حساب کتاب نيست...تو زمستون که بايد برف و سرما باشه ...انگار نه انگار... حالا که بايد يواش يواش بوي بهار بياد...برف اومده اين هوا...راستي تازه فهميدم چقدر به اين ققنوس وابسته هستم....توي اين يک هفته که رو هوا بود چه ها که نکشيدم من...
دو هفته ديگه داره مياد مهربون ترين من...امسال سال تحويل و با هم برگزار مي کنيم...ديگه نمي خواد موقع سال تحويل منتظر شنيدن صداش از فرسنگ ها فاصله باشم ...چون داره مي ياد
همه خونه بوي اون و گرفته....براي در آغوش کشيدنش ثانيه شماري مي کنم ....بعد از پنج سال باز بوي عيدهاي ايران و حس مي کنم.