توقطار نشستم دارم ميرم سمت دانشگاه...اين مسافت  خونه تا  دانشگاه يواش يواش داره اذيت ميکنه....تو روز تقريبا 3 ساعت تو راهم...از صبح بيدار شدناش که يواش يواش عادت شده ، بگذريم...
انرژي ادم و ميگيره...3 ساعت تو قطار نشستن....البته  يه خوبي که داره اينه که آدم مي تونه تکليف هاي عقب موندش و هول هولکي تو تکون هاي  قطار بنويسه...
درس خوندن ما چه تو ايران چه تو اينجا هميشه همراه با اعمال شاقه بوده...خوبيه اينجا اينه که تو مي دونه قطار دقيقا ساعت شش و بيست و يک دقيقه حرکت ميکنه و تو هم دقيقا پنج دقيقه به هشت
سر کلاس نشستي...ولي تو ايران هيچي رو نمي شود پيش بيني کرد...ولي وقتي يه همسفر باحال داشته باشي،فرشته اي مهربون که خدا تو اين يکسال به من هديه کرده...راه هرچي عذاب آور باشه،با وجود اون هيچي رو  احساس نميکني....
يک هفته ديگه مي يادش ،اون که اميد شب تار و سياهه....اون که پاک و عاري از رنگ گناهه...اون که تنها توي خونه چشم براهه...اونکه  مثل اشک چشم و قرص ماهه...اوج عشق و مهر و عرفانه تموم لحظه هاش...شادي روحه تموم خنده هاش،اوج ايثاره تمام گريه هاش...و من  براي ديدنش لحظه شماري مي کنم ...پنجشنبه هفته ديگه از بهترين روزهاي خداست ،روزهايي که خدا و اون فقط توانايي ساختنش و از روزهاي معمولي دارن....تنها بدشانسي اينه که پنج شنبه ساعت هشت صبح يک امتحان مهم دارم...که هيچ جوري نمي تونم از زيرش در برم...و اگه هم در برم اين ترم و از دست دادم....انواع و اقسام روش هاي پاچه خواري هم براي استاد محترم  تا به حال جواب نداده...خيلي دوست دارم اولين نفري که تو فرودگاه بغلش  ميکنه خودم باشه....اولين نفري که چشمهاي ابريش و ميبينه بايد فريد باشه...اگه شده باشه پرواز کنم هم خودم و به فرودگاه مي رسونم.
منتظرم که بياد و اين روزهاي معمولي و دلگير جاش و به  روزهايي  مملو از اميد و عشق بده...ولي سال  جديد بايد براي من سال خوبي باشه ... چون وجود پربرکتش  در لحظه سال تحويل کنار منه...وجودش به لحظات معني روحاني ميده...توي اين پنج ،شش ساله هيچوقت براي رسيدن  عيد اينقدر عجله   نداشتم...هيچوقت...هيچوقت...