بالاخره رسيد...مهربون اومد با کوله باري پر از عشق...
راستي هفته پيش ياشار عزيز از ايران اومده بود ...خيلي لذت بخش هست...يکي رو که سالها از روي نوشتهاش مي شناختي،از نزديک ببيني...ولي جالب اينه که انگار ساليان سال هست که همديگر و مي شناختيم...هر چيزي رو که براي هم مي خواستيم تعريف کنيم ،از قبل از رو نوشته هاي هم مي دونستيم...از مصاحبت باهاش خيلي استفاده کردم...با اينکه شرمندش شدم و بخاطر امتحانات بيشتر نتونستم باهاش باشم...ولي کلي گفتيم و خنديديم...ياشار جان منتظرم زودتر تابستون برسه و دوباره ببينمت...