حدود دو هفته ميشه که چيزي ننوشتم...يعني اصلا وقت نوشتن نداشتم...امتحان ها داره شروع ميشه و  همينطور مامان درکنارمه و اين  روزهاي آخر و مي خوام  بيشتر باهاش باشم...ايندفعه واقعا شرمندش شدم..چون اونجوري که بايد بهش نرسيدم...البته ميدونم که وقتي ميبينه دنبال درس و  مشق و اين چيزهام خيلي خوشحالتر ميشه تا اينکه مثلا با هم بريم مسافرت...واقعا خدا چه نعمت هايي به ما ارزوني کرده...فرشته هاي مهربوني...بعد از امتحانات از خجالتتون در ميام...اينحا خيلي سوت و کور شده...يه خونه تکوني درست حسابي در راهه...با کلي تغييرات دوست داشتني...

پ.ن:قابل توجه اون دوست عزيزي که فکر ميکنن مخاطب پست هاي بنده ايشون هستند...عزيز سخت در اشتباهي...براي  پي بردن به اشتباهتون لطف کنيد  به نوشته هاي سال گذشته من در همين ايام مراجعه کنيد...راستي هرکي که ندونه تو يکي که ميدوني من اهل شعار دادن نيستم.