باز دوباره سلام،نه ، نمي گويم تمام معني خود را به تو، و نمي گويم کتاب لحظه هايم معني تکرار تنهايي ام است،و تو،چيزي مپرس از اينکه شب هايم چرا اينقدر سرد و تيره است.
مپرس از انتهاي قلبي يخ زده،که من هرگز نخواهم گفت در آنجا چه باقي مانده است.باز دوباره سلام،گرچه در اوج خداحافظي ام .باز دوباره سلام، بهار تازه نزديک است و فردا رويش لبخند ماست
چرا با تو نبايد خنده را تفسير ديگر کرد ؟چرا بايد ميانه را به دل تنگي سپرد ؟يا بايد براي حرف هاي تازه دنبال بهانه گشت ؟چرا بي اعتنا بايد به احساس تر باران،خيال جاده ها را کشت و تنها گفت از بي رحمي پايان ؟
من از يک چيز مي ترسم،از اينکه در ته فرسودگي هايي که مي پوسند،دچار ازدحام خاطراتي کهنه هجوم لشگر (( من چه ساده بودم )) ها شويم يا از اينکه بگويي يا بگويم از ميان حرف هامان ابتدايي نيست
تنها هرچه مي گوييم از سمت نهايت ها ست.
باز دوباره سلام ،زمان وقتي براي گفتن بسيار در دل هاي من يا تو ،زمين جايي براي ما شدن ها نيست.بيا تنها فقط تنهايي ات را باز گو،( کمي آهسته تر تا خوب دريابم ).که تقسيم ميان ما فقط از جنس تنهايي ست.
بهار تازه نزديک است،کمي باور فقط بايد،غرور سنگ پابرجا ست،ولي يک کوشش آبي توان دارد که قلب سنگ بشکافد.زمين خشک  محتاج است،ابر بي منت ولي باران برايش هديه مي آرد.
کمي باور فقط بايد،براي اين همه بارش،براي مستي از پرواز در اوج سپيدي ها.گوش کن،هر جا سلامي ساده اي از جنس تنهايي ست،چشم بگشا.هر کجا يک سفره گسترده در او نان و پنير و مهرباني است.صبر کن.
هر جا که باشي آسمان ميعادگاه چشم هاي بي شماري،جستجو کن.هر کجا هر چهره اي معناي حسي جاوداني است .کمي باور فقط بايد،کمي باور...