بازهم هيجدهم تير...و باز يادآوري تمام مشقت هايي که براي رسيدن به آزادي کشيده شد...و اما امشب نگران گنجي ام که در سالگرد هيجده تير در کماست...نگران کسي که ققنوس وار
براي رسيدن به آزادي شجاعانه به بازي مرگ شتافت...اکبر گنجي يک اسم نيست، اوست که امروز نماد آزاديخواهي ماست...و امروز روزيست که بايد نام او  فرياد زده شود.نام اوست که لرزه
بر وجود ديوصفتان سردمدار جهل و ظلم مي اندازد.
چه روزگار تلخ و سياهي،نان، نيروي شگفت رسالت را،مغلوب کرده بود.پيغمبران، گرسنه و مفلوک،از وعده گاههاي الهي گريختند و بره هاي گمشده عيسي،ديگر صداي هي هي چوپاني را
در بهت دشتها نشنيدند ،در ديدگان آينه ها گويي،حرکات و رنگها و تصاوير،وارونه منعکس مي گشت.و بر فراز سر دلقکان پست،و چهره وقيح فواحش،يک هاله مقدس نوراني،مانند چتر مشتعلي مي سوخت.

آه اي صداي زنداني،آيا شکوه ياس تو هرگز،از هيچ سوي اين شب منفور،نقبي به سوي نور نخواهد زد؟آه، اي صداي زنداني،اي آخرين صداي صداها...