الان ساعت دقيقا هشت صبحه ...و من تو هواپيما کنار مامان نشستم و داريم به سمت هامبورگ بر مي گرديم...دو شب پاريس بوديم...و اينبار پاريس از هميشه براي من جذابتر...به دو دليل اول بودن مامان در کنارم ،دوم وجود يک دوست خوب که اين دو شب در کنار ما بود ... ديشب هم به تجربه کردن شب هاي پاريس گذشت و چه تجربه دوست داشتني اي....پاريس رو هميشه دوست داشتم به چند دليل: تقريبا شبيه تهران خودمونه...هميشه در حال جنب و جوش...مثل شهرهاي آلمان نيست که ساعت 8 شب به بعد انگاري توي شهر گرد مرده پاشيدن و هيچ جنبنده اي در شهر قابل مشاهده نيست...نوع ديگري از زندگي در پاريس تازه بعد از ساعت هشت شب آغاز ميشه...شهر غرق در نور
،کوچه هاي تو در تو با بارها و کافه هايي مملو از آدم ها...البته در اين بين بايد يادي بکنم از دخترکانه خوش هيکل و خوش لباس فرانسوي...و ترافيک ديوانه کننده ...خلاصه پاريس شهري ست که هيچ وقت در اون احساس غربت نميکني...مخصوصا اگر در شهر فرشتگان ،يک فرشته مهربون در کنارت باشه...یه چندتا عکس از این سفر
اینجاست.