تو قطار نشستم و دارم بر ميگردم هامبورگ...به لطف بارش برف ديشب که تا همين الان هم ادامه داره تمام مسير سفيد پوش شده...صبح که داشتم مي رفتم سر کلاس با ديدن همين صحنه هاي زيبا يه حس خوبي بهم دست داد که تا همين نيم ساعت پيش روز رو برام قشنگ کرده بود ولي الان يه حسي دارم، يه حس تلخ ...وقتي يکي از همکلاسي هام سر ناهار بهم گفت که زنداني راي بازه و هر روز بعد از تموم شدن کلاس بايد به سلولش تو زندان برگرده ، شوکه شدم...اصلا باورم نمي شد...سه سال و نيم زندان ،تو غربت و اون هم براي هيچ.يه حسي مانع از اين ميشه که بابت اينکه شب ها سرم رو تو خونه خودم رو بالش ميزارم احساس خشنودي کنم ...همش چهره اون جلو چشم هام هست... و زماني که تصور ميکنم که وقتي داره بر ميگرده اون تو چه حسي بهش دست ميده تنم ميلرزه...