سالها بعد در تاريخ سرزمينم خواهند نوشت ،بزرگ مردي بود از تبار آفتاب که سرش را هيچگاه در برابر ظالم خم نکرد و آزادي را فرياد زد...سالها براي رسيدن به آزادي مبارزه کرد و بر خلاف ديگران هيچگاه قدمي پا پس نکشيد...براي رسيدن به آزادي هزينه داد...شش سال در اسارت بود و تا يک قدمي مرگ هم بدون هيچ ابائي پيش رفت... اوست که برگ زريني بر تاريخ دموکراسي خواهي ايرانيان افزود...و در لحظه به لحظه آن روزها معصومه شفيعي با او بود و اسم او را فرياد ميزد...در روزهايي که همه سر در گريبان فرو برده بودند او بود که بدون هيچ واهمه اي از بي عدالتي ها مي گفت ... فداکاري او اگر از مردش بيشتر نباشد مطمئنا کمتر نيست...در برابر اينهمه استقامت و صبر سر تعظيم فرود مي آوريم ... در اين روزهاي غبار گرفته، پايان اين هجران اشک شادي بر گونه هاي ما نشاند.شير مرد سرزمينم به خانه خوش آمدي.