میدونم یواش یواش دارم شورش رو در میارم...کم می نویسم،شاید بهتره بگم اصلا نمی نویسم.راستش این یکی دو ماه تعطیلات همش تو استرس گذشت.بد دردیه انتظار ، اونم انتظاربرای  یه نامه که کلا مسیر زندگیمو تغییر میداد...ولی طبق معمول چند صباح اخیر بازم نشد که بشه...البته ناشکری نمیکنم،اینم میدونم که حتما خیری توش هست...به هر حال از هفته دیگه بازم صبح باید ساعت پنج از خواب بیدار بشم و راهی کسب علم و دانش بشم ...بابا پیر شدیم اینقدر در کسب علم و دانش از این شهر به اون شهر در رفت و آمد بودیم...

راستی یه نزدیک یک هفته هم تو شوک بودم..ولی جریان از چه قرار بوده، ما یه هم کلاسی داشتیم از لبنان،بچه سر به زیر و آروم...فکر نکنم کلا تو این یکسال و نیم من پنج کلمه با این بش ر اختلاط کرده باشم ولی کلا آدم نرمالی بود .خلاصه نزدیک به سه هفته پیش توی ایستگاه راه آهن دورتمند یه چمدان مشکوک پیدا میکنن ...که یه بمب دست ساز آماتور توش بوده که تشکیل شده بوده از یه کپسول گاز یازده کیلوئی و نزدیک پنج لیتر بنزین...ولی در صورت کشف نشدن هم بدلیل مشکلات تکنیکی منفجر نمیشد...خلاصه اینکه تو عرض سه روز بمبگذار و گرفتن و این بابا کسی نبود جز این همکلاسی ما...خلاصه یه چند تایی از بر و بچه های همکلاسی که رفاقتی با این بشر داشتند توسط سربازان گمنام مقیم برلین زیر اخیه کشیده شدن...یه رفیق صمیمی دارم اونم از لبنان اومده...بهش گفتم رفیق این بابا هموطنت آخه چرا این کار و کرده؟ گفت میگن برادرش تو بمباران لبنان کشته شده این بنده خدا هم قاط زده...گفتم که خوب سخته دیگه...یه حرفی زد که برام خیلی جالب بود.گفت : تو لبنان کلی آدم بیگناه کشته شدن که کلی فک و فامیل تو آلمان دارن،اگه قرار باشه هر کدومشون یه کپسول گاز رو دوششون بزارن برن یه ایستگاه و بترکونن که هیچی از آلمان نمیمونه...