تا يکي دو ساعت ديگه بر ميگردي ايران...هم من ميدونم تو اين لحظات آخر چه آشوبي تو دلت برپاست و هم تو ميدوني که تو اين لجظات سنگين داره چي بر من ميگذره ....هر دو منتظر يک بهانه ايم... من ميدونم تو اين پنح ساعت پرواز برگشت چه بر تو خواهد گذشت و هم تو مي دوني تا هفته ها گوشه گوشه خونه مملو از عطر توئه...هر کدوممون خودمونو به يه کاري مشغول کرديم تا چشمون تو چشم هم نيوفته و اون بهانه بوجود نياد.... بارها و بارها اين لجظات رو تو اين هشت سال تجربه کرديم ولي باز ساعت هاي آخر با هم بودن اينقدر سنگين ميگذره...مي دوني لحظات با تو بودن چقدر دلنشينه و لحظات بي تو بودن چه سخت.... از فردا باز روزمرگي های اين هشت ساله تکرار ميشه...چقدر دلم براي حس سبز با تو بودن تنگ میشه...