واپسین ساعتهای سال هشتاد و شش رو داریم مزه مزه می کنیم...سالی که برای من یکی اصلا خوش یمن نبود ،به جز اندک اتفاقات خوب بقیه رویدادهاش غیر قابل پیش بینی و مملو از بدشانسی بود،دلم برای سفره هفت سین خونه مادربزرگ تنگ شده،برای اون کنار هم نشستن ها و منتظر لحظه تحویل سال موندن ها،برای اون لبخند قشنگی که رو صورت همه می نشست بعد از شنیدن صدای توپ و بیشتر از همه برای بوسیدن صورت پدربزرگ ،که فروردین ماه که میرسه رفتنش و بیشتر از همیشه باور میکنم...