محمد حسِين دِيگه در بِين ما نِيست.....او هم پرکشِيد به اون دِيارِي که ِيه روزِي ما هم باِيد به اونجا پر بکشِيم... حسِين 23 سالش بود ِيعنِي هم سن من و خِيلِي هاِي دِيگه....حسِين در هاِيم شنکن اشتاِين در نزدِيکِي...

من چه هستم بدون عشق تو,تو چه هستِي بدون من,ما چه هستِيم در دشت روزگار,گلهاِي کوچک اتنظار ببِين زمان چه سان مِي گذرد,همچنان ابر بعد از باران,ببِين که عشق مِي مِيرد ناگهان,مِيان ذره هاِي زمان اکنون منم در انتظار تو,در...

سكوت گريه كرد ديشب. سكوت بخانه ام آمد,سكوت سرزنشم داد,و سكوت ساكت ماند سرانجام آري, تو آنكه دل طلبد آني.اما,افسوس!ديري ست كان كبوتر خون آلود,جوياي برج گمشدة جادو,پرواز كرده است . ....

با سلامي دوباره.... نظاره يك با نگهي گمشده در كهنه خاطرات,پهلوي ديوار تركخورده اي سپيد,بر لب يك پلة چوبين نشسته ام؛ با سري آشفته, دلي خالي از اميد.مي گذرد بر تن ديوار, بي شتاب,در خط زنجير, يكي كاروان مور. نا...

My House is Cloudy the entire earth is cloudy. Above the narrow pass, the shattered and desolate and drunken wind whirls downward. The entire world is desolated by it so are my senses! Oh, piper who has lost the road...

با سلامي دوباره.... بالاخره يه همزبون اومد.....يکي که مثل من فکر مي کنه...يکي که از جنس منه .....يکي که با هم زندگي کرديم...گريه کرديم....خنديديم......بالاخره اونم رسيد.....وفتي از پشت تلفن بهم گفت که تنها چند کيلومتر با من فاصله داره ...باورم...

اوني که مي خواستي تو غبارا گم شد,مرغي شد و پشت حصارا گم شد,اسم تو رو رو بال مرغا نوشت,رو کنده سبز درختا نوشت,يه روز که بارون مي يومد بهش گفت,يه روز ديگه رو موج دريا نوشت,دريا با موجاش اونو...

تولدم مبارک..... به لطف خدا فردا ميرم تو 23 سال ...اين دومين سالگرد تولدي هست که تو ايران نيستم....ولي بازم خدايا شکرت....از تمامي دوستاني که لطف کردن با ايميل و تلفن تبريک گفتن ممنونم.......

با سلامي دوباره .... باز هم امير عزيزم شرمنده ام کرد...قسمتي از ايميلش را برايتان در وبلاگ قرار مي دهم: امروز 18 تير ماه 1380 است.سردمداران ميدانند که تهران سراسر فرياد است .اين فريادها از کجاست؟آزادي انديشه هميشه هميشه,تعطيلي انديشه...

با سلامِي دوباره .... امشب خداِيم را شاکر شدم که دوستانِي با دلِي به عظمت درِيا به من اعطا کرده است دوستانِي که بعضا تنها ارتباط دهنده من با آنها همِين الواح شِيشه اِي مِي باشند... ابتدا از محمد عزِيزم...

چه هنگام می‌زيسته‌ام؟کدام مجموعه‌یِ پيوسته‌یِ روزها و شبان را , من؟ــ اگر اين آفتاب , هم‌آن مشعلِ کال است , بی‌شبنم و بی‌شفق که نخستين سحرگاهِ جهان را آزموده‌است. چه هنگام می‌زيسته‌ام؟کدام باليدن و کاستن را , من ,که آسمانِ...

به نوکردنِ ماه بر بام شدم با عقيق و سبزه و آينه. داسی سرد بر آسمان گذشت که پروازِ کبوتر ممنوع است. صنوبرها به نجوا چيزی گفتند و گزمه‌گان به هياهو شمشير در پرنده‌گان نهادند. ماه برنيامد....

گفت كه بابال و پري من پر و بالت ندهم درهوس بال و پرش بي پر و پركنده شدم چشمه خورشيد تويي سايه گه بيد منم چون كه زدي برسر من پست و گدازنده شدم...

با سلامي دوباره.... دل تنگم...خيلي ...شما هم جاي من بوديم مطمئنا همين حال و احوال من و داشتيد....چرا؟ وقتي پدري براي فرزند بزرگش مي نويسه: اين دومين ساله که تولدت را در پيش ما نمي گيري ولي ما اينجا برايت...

آرياي عزيز,آنشب با صداي ازصداقت سرشار برايم خواندي سرود رهايي را...برايم لحظه به لحظه آن آغاز بزرگ را باسازي نمودي....آغازي بود آري,آغاز روزهاي بزرگي بود....روزهايي که اتحاد و فريادهاي پر صلابت ما سردمداران حکومت جهل و جنايت و وحشت و...

با سلامي دوباره.... جاي همتون خالي ديروز با دو تا از دوستان رفته بوديم کلن....خداي مهربون هم در ادامه پروژه حال دلدن به من از اونجا که من تو هواي سرد مگسي ميشم درجه حرارت هوا رو به 16 درجه...

با سلامي دوباره..... روز شنبه ,دقيقا يکسال ميشه که من از ايران خارج شدم....يک سال دور از سرزمينم,خانواده ام و دوستانم يکسال به دور از همه اونايي که دوستشون دارم و ندارم.....خيلي سختي کشيدم ولي ارزششو داشت... درسته که دانشگاه...

با سلامي دوباره..... طرفه شهريست اين هامبورگ,جاي ديگر را نمي دانم ,با هم نشسته ايم و نمي گوييم لبخندهاي ماسيده,لب ها را از هم مي گشايد,اين لبخندها نخ هاي پشت عروسکها را نشان مي دهد با هم نشسته ايم و...

با سلامي دوباره تا به حال به اين فکر کرديد که : زندگي يه زنجير بلند است که حلقه هاش عجيب شبيه به هم هستند.آنقدر که گاهي وقت ها ما به يک شکل بودن آن ها عادت مي کنيم ....

با سلامي دوباره.... بر انسانهايي که تشنه محبت اند و رسواي عشق پروردگارا! نه در سر سوداي نام داريم و نه در دل آرزوي قصر طلا با دلي خوش ... تني سالم ... و سري سلامت و با چند سبد...

با سلامي دوباره..... من هيچ به اين مباحثي که در موردشيمادر ببِن وبلاگ صاحاب ها مطرح شده کاري ندارم ولي انصافا وبلاگ باحالي داره مخصوصا اينکه برنامه چليپا که براي نوشتن نستعليق هست رو ميتونيد از اونجا دانلود کنيد.....در مورد...

و ادامه خاطرات: جمعه 11 خرداد ماه 1380 امروز امير پرواز کرد به سوي ايران....بريد,کم اورد...اينجا براش سراب بود....جاي امير اينجا نبود....ميدوني چرا؟ برات مي گم...امير از اون بچه هايي بود که تو تهران زندگيش اين بود که اپل کورسا...

معلم پاي تخته داد مي زد,صورتش از خشم گلگون بود, و دستانش به زير پوششي از گرد پنهان بود, ولي آخر کلاسيها,لواشک بين خود تقسيم ميکردند,وان يکي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق ميزد,براي اينکه بيخود هاي و هوي...