يك روز شايد، يك روز كه آفتاب گيسوي نقره اي دماوند پير را نوازش مي كند در يك غريو تندر باراني در يك نسيم نوازشگر بهار يك روز شايد همراه پرواز پرستوي عاشقي واژه لبخند، به سرزمين سوخته ي من...

ميائي و من مي روم، بدرود، بدرود چيزي نيآورديم و چيزي هم نبرديم بيهوده ماندن تلخ دردي بود، اما... اما چه درد انگيز! ما بيهوده مرديم......

يک شب باراني پائيز آسمان رنگ جدايي زد...او سفر کرد از ديار من... ياد او در من نمي ميرد... سلطان جاز ايران بار سفر بست...يادش جاودان...

اومد تمام غصه ها و غم هايي که تو اين مدت تو دلم تلنبار شده بود رو به جون خريد...تو اين بي کسي همه کسم شد...الان از فرودگاه رسيدم خونه...همه جاي خونه بوش پچيده....هيچوقت از خونم اينقدر بدم نيومده بود....خيلي...

خوب من برگشتم....خيلي حرفها دارم برا زدن.... اول از همه درخواستي هست که از دوستاني که در هامبورگ يا شهرهاي نزديک هامبورگ زندگي مي کنم دارم.... دختر کوچولوي ايراني به نام دريا احتياج به همياري ما داره...اين کوچولوي سه و...