يلدا مي گويند يعني تولد . تولد خورشيد . شب تاريک و طولاني ميايد و ميرود و روزي ديگر ميايد و خورشيد ميايد و هرروز بيش از ديروز مي تابد و برف ميبارد و ميبارد و بازهم خورشيد است...

دلم برات خيلي تنگ شده بود....سه سالي ميشه که از تو جدا شدم....سه سالي ميشه که شبها من و در آغوش خودت جاي نميدي.... تو تنها کسي بودي که نيمه شبها به زمزمه هاي من با خداي خودم گوش...

داستان صدام هم با دستگيريش به پايان نزديک شد....ديکتاتور شکست....صندوق هاي دلار به کمکش نيامد....ملت عراق به کمکش نيامدند...و ارتشيان مجهزش هم به همين گونه... ولي شکستنش بس دردناک بود...هيچ وقت دوست ندارم خرد شدن يک مرد رو نظاره گر...

در سالهاي بسيار دور بر روي اين کره خاکي ,در کشوري به نام ايران زمين مردمي مي زيستند قهرمان....همواره در جستجوي سواري .. از بامداد تا شامگاه در کنار دروازه هاي شهر به انتظار مي نشستند تا قهرماني پا بر...

خيلي وضع خودمون خوب بود دو نفر ديگه رو هم به بلاي خانمان سوز وبلاگ کشوندم...يکيشون که هنوز پا به دنيا نذاشته خدا رحم کنه اين نيومده وبلاگ زده ,خدا آخر عاقبت همه ما رو ختم به خير کنه...از شوخي...

قيمت عشق هميشه بيش از تحمل آدميزاد بوده است.بايد،اما سخت است که زندگي را به يک عاشقانه آرام تبديل کني....

هر کسي اين نيمه سيب را در حلقوم خويش دارد در آستانه ورود به اين عالم به هر کسي نيمه سيبش را خورانده اند و چنانکه داستان خلقت مي گويد در گل رسوبي سرشت او روح اهورائي خدا را دميده...

مثل همه که يه روزي بايد برن...با مرگي سخت ...خداي او که خداي قاسم الجبارين بود نه خداي بخشنده و مهربان دست او را در بستر بيماري از زندگي کوتاه کرد....او کسي بود که به دستور مرادش ,انقلابي که قرار...

اي کاش آدمها رو با هيت هاي سايت يا وبلاگشون نسنجيم......

فردا روزي هست که ققنوس پا تو سومين سال تولدش مي گذاره....براي همين يه دستي به سر و روش کشيدم.....به قول يکي از بچه ها آدم دچار ياس فلسفي مي شد....خلاصه آرزو دارم بازم مثل هميشه به ققنوس سر بزنيد.......