يه احساسي من و شديد تو اين چهار سال که اينجا هستم داره عذاب ميده...شايد ميشه گفت به نوعي احساس پشيموني و عذاب وجدانه...امروز يکي از اقوام نزديک از ايران بهم زنگ زد...سر کار بودم...بعد از احوال پرسي هاي معمول،ازش...

مي خواهم  بنويسم ، تنها  به اندازه ي  سطري،كه از نگاه تو آغاز مي شود ، و تا زمين تمام ...  ...

پياده آمده ام ، بي چارپا و چراغ ، بي آب و آينه ، بي نان و نوازشي حتي ، تنها كوله يي كهنه و كتابي كال ، و دلي كه سوختن شمع نمي داند كوله بارم ، پر از...

گل من، پرنده ‏اي باش و به باغ باد بگذر.مه من, شكوفه‏ اي باش و به دست آب بنشين.گل باغ آشنايي, گل من, كجا شكفتي؟كه نه سرو مي‏شناسد نه چمن سراغ دارد؟نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي،نه به...