برف، برف، برف و ديگر هيچ...آنچه سپيد است دل عاشقان است و دفترهاي کهنه ي خاطرات،وگرنه ديگر همه سرماست اينجا.مي دانم،تا صبح جز يخ نخواهد ماند بر زمين،جز يخ نخواهد ماند بر دل عاشقان. امروز صبح که از خواب بيدار...

يك ليوان آب ،چند قرص ،همه را چشم بسته سر مي كشم ،دمر مي خوابم ،هنوز هم چشمانم بسته است  ،توي دلم مي شمرم يك ..دو ..سه ...چهار ....آخ ،لبم را آرام گاز مي گيرم ،بوي الكل تمام فضاي ذهنم...

الان از فرودگاه برگشتم خونه...آقا يوسف هم برگشت ايران...يوسف براي من و خيلي هاي ديگه مثل پدر بود اينجا...من و يوسف از روزي که وارد آلمان شديم با هم بوديم...و روزهاي با هم بودن بهترين روزهايي بود که من در...